تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
ازشهر من تا شهر تو ۴ ساعت و نیم بیش نیست

دل خوش به"کوهسنگی"م نکن اینجا مگر"دربند"نیست؟

گفتی اگر ایران بیام مهر و محبت و صفاست

صمیمیت پر زدو رفت اینجا مگر ایران نیست؟!

عاشق شدم رو سادگی گفتی چرا برای چی

عاشق شدن دلیل میخواد؟اینجا کسی عاشق نیست؟؟!

عشق منو یه جغد شوم روزی به چنگ گرفت و رفت

معشوق من ربوده شد دزدی مگر یک جرم نیست؟؟؟!

حالا که توی خونمم تو لونه آشیونمم

نپرس چرا زیاد میام اینجا مگر خونم نیست؟؟؟؟! {الهام گرفته از ترانه سریال مسافری از هند!}

...:خانم شاعره!میشه توضیح بدین که چه ربطی اصلا به"ماهان"داشت؟؟!!!

ــــ:بله چرا که نه!چون با"ماهان"پرواز از شهر دوسلدورف آلمان به مقصد تهران /ایران ۴ ساعت و نیم به طول می انجامه..و من مسافری با"ماهان"بودم!

....:آه......صحیح!چه دقیق! حالا....چرا اینقدر گلایه؟!

ـــــ:از کی تا به حال دردل و نجوای دوستانه گلایه به حساب میاد؟؟!

....:قرار نیست شما بپرسین ها!؟

ــــ:قرار هم نیست که من نپرسم ها!!؟

...:اگه خیلی محترمانه یک خواهش کنم دست رد به سینه ام نمیزنید؟

ــــ:تا این خواهش شما چی باشه؟؟؟!

....:میشه در این صفحه خیلی صادقانه مثل همه نوشته های خود بنویسید که چه انگیزه ای برای این سروده خود داشتین؟..

ــــــ:........  باشه برای فرصتی دیگه!

....:چرا؟!!

ــــ:چون نمیخوام قصه را سر بسته بگم!

...:یعنی پس....باز..؟!!!

ـــ:آره!..باز من و....این دل خسته....که هنوز حرف داره!

...:منتظریم..

ــــ:و انتظار...یعنی...امید به فردائی که هنوز نیامده......

...:خوش حالم با لاخره شما هم از امید میگین!

ـــ:من از امید؟؟!!!!!!!

....:شما نگین کی بگه؟امروز نگین پس کی؟!

ــــ:ای داد بی داد.....

...:ای روزگار...

.....و این گفتگو حالا حالا ها..ادامه خواهد داشت!..

  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
سلام به بی وفاترین شیاد و نامرد همه عالم...

میخوام برای تو حکایتی را باز گو کنم..حکایتی که در هیچ کتابی نیامده..حکایتی که در روحم و جسممه که امروز آزرده شده...داستان من قدم به قدم در اینجاست و تو نشانه های او را در کالبد قلب خودت نیز دیدی!دختر مغروری بودم که جهان و آینده را پیش رو داشتم..ولی-بعداء این جهان و این آینده شروع کرد به تیره شدن...در حال آزمایش ۲ چیز بودم:جذابیت خودم و کار آرائی تو!منظورم از تو همراهی خواستن نیروئیه که به هر حال زندگی را بارورتر میکنه.نگو این غریزه فقط زنانه است که مرد هم چنین میکنه.بی نام و نشان سوار بر اسب سپید آمدی و گفتی که میمانی...تا خوشبختم کنی.ولی-من-آنقدر بدبختی کشیده بودم که خوشبختی باورم نمیشد!و تو...آنقدر این ورد را تکرار کردی و در گوشم خواندی تا با لاخره سست شدم و سر سپرده ات گشتشم..محبتم را به پایت ریختم و بر لب هایت افزودم.چشمهایم را به چشمهایت پیوند زدم تا با دید باز تری بتوانی مرا به ساحل امید برسانی..اما -و ناگهان دریای آرام دلم طوفانی شد و من هرگز به مقصدم-آن ساحل امید-نرسیدم...تو حتی به قیمت جانم مهرت را از من دریغ داشتی..به خود مغرور شده بودی..و راه قله را در پیش گرفتی.دگر از آن بالا به من میگریستی و کوچکم دیدی.هر چه ناله و فریاد کردم که هم قد تو ام-بهانه آوردی و رفتی-تا به دنبال کسی که هم قد خودت است بگردی..من نیز به ناچار رفتم ..و راه را برایت هموار کردم تا هم سفر خیالی ات را هر چه زودتر بیابی!ولی نمیدونستی که فواره ها هر جه بالاتر بروند کج تر به زمین میریزند.پس بترس از روز سقوط!

و...افسوس که من عمرم را فدای شنیدن آوائی غیر از آوای زندگانی کردم...دوست داشتن را بلد بودم!و عشق ورزیدن را می دانستم!تنها-آنچه را که نگاه میکردم و هرگز نمیتوانستم بخوانم "مرگ"بود!

شاعر چه خوب به این نکته اشاره میکنه که میفرماید:

دلم چون ماهی و یار است دریا               جدا گردم از او می یافتم از پا

فنا"من"میشوم از دوری او                      وگرنه تا ابد دریاست"دریا"..........

نهایت سپاس را از تو دارم که به من آموختی طوری دگر به زندگی نگاه کنم..

من-که ماجرای سفر خود را در جاده احساس آغاز کردم در جاده ابریشم وداع می کنم با خورشید سوزانی که در دل متروک من هرگز نتابید و کتاب عشق را برای همیشه می بندم.......   

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
Von langer Zeit,erzaehlte ich ihm,die Legende von einen Vogel,der ein einzigermal singt,wenn er stirbt.....

Der Vogel laesst sich von der Dorn bohren....Er bezahlt mit seinem Leben fuer diese eine Lied,aber die ganze Welt haellt ihn,sieht und belauscht .Und...gott im Himmel laechelt...

Der Vogel sucht dieser Dorn und weisst nicht,dass er durch ihn sterben wird...aber....wenn der Dorn,eindringt in unsere Brust ,dann wissen wir es....dann-wir wissen es...wir-begreifen es und...doch -erdulden wir es,e r d u l d  e n wie es!

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM