تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
----:به عبارتی دیگر؟!... .....:...هنرمند انسان حساسی است که با یک تلنگر همه روحش به هم می ریزه..نه تنها من بلکه همه ما انسانها هنرمندیم و هنرمان"خوب زندگی کردن"می باشد..دل من یک جاده است و انسانها--آنها که بودن در کنارشان برایم خاطرات خوشایند زندگی است--همه رهگذرند.من از دوستانی که با گامهای کوتاه و آرام خود بر دلم قدم می گذراند سپاسگذارم و از آن عده که قدم های کوبنده بر می دارند..آنجا که دل شیشه ای من خورد می شود نیز بیشتر سپاسگذارم!چون..می دانم که با"روح"من زیاد آشنا نیستند!و بدون همنوائی روح مگر میشود که کیس را دوست داشت یا حداقل افکارش را قبول کرد؟!ولی ای کاش می شد با هم سخن بگوئیم!اغلب ما انسانها سخن نمی گیم.و برای آنچه در دنیای درونمان می آید واژه ای نمی شناسیم.برای اینکه استفاده از انواع توهین و ناسزا برایمان چون آب نوشیدنش ساده و روان است..اما بلد نیستیم و نمی توانیم تمایل مهر آذین خود را برای کسی باز گو کنیم.من نه قصد دارم با پند و اندرزهایم کسی را عذاب بدم و نه می خوام کسی را نسبت به چیزی که نمی دانه آگاه سازم..فقط قصد دارم واقعیت تلخی را بیان کنم و آن اینه که انباشتن رنج در حافظه بشری عملی به فارسی نا قشنگ"احمقانه"است و جز متلاطم کردن روح بشری و نابودی لحظه ها ثمری ندارد. امیدوارم لحظه هامون در مسیر انحراف نباشه و از خداوند همیشه این مطلب را می خواهم!بقیه اش را هم به او واگذار می کنم که خود بهتر صلاح بندگانش را می داند..بگذریم........ ----:....بله!بگذریم!...........
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
-----:"مسافری با ماهان "را بهانه می کنم و اشاره به این نکته که چرا  این سروده بوی گلایه میده؟!

.....:زمان واقعی زندگی برای من از لحظه ای که با کارت پرواز آلمان/فرانکفورت و روسری صوتی رنگم از اقوام خداحافظی می کردم متوقف شده! و از آن به بعد هر جه بود فقط بهانه ای شده برای گریز من به گذشته ام و لحظه هائی که شاید قدرشان را ندانستم!در تمام طول ساعتهائی که هواپیما داشت از روی شهر ها/کشورها/دریاچه ها/و..قاره ها می گذشت داشتم به رویاهای گم شده ام می اندیشیدم .»می دانستم به سوی چه تنهائی بزرگی میروم!زندگی من اینطوری گذشت..در انتظارهای طولانی برای آمدن به خانه و جمع کردن پول به این منظور..هنوز حتی بعد از گذشت  ۱۴ سال اینجا خانه ام نشده!خانه هنوز هم برام مفهومش ایرانه..جائی که دلم در آن می تپه.اما..وقتی به ایران آمدم دیدم از همه چیزهائی که می شناسم فقط خاطره مونده و از آدم هائی که دنبالشان می گردم عکسی در قاب های خاک گرفته!بین من و بچه های فامیل فاصله ای افتاده به اندازه تمام این ۱۴ سال...و افسوس که فرصت آخرین نگاه نیز از من گرفته شد و با خیلی از عزیزانم در مکانی که به آن"بهشت زهرا"می گویند دیدار داشتم...

-----:پاسخ های شما حرفه ایست و به عبارتی محترمانه عذر من هم خواسته شده...

......:نه ابدا!

------:پس این همه رمز و راز جرا؟!

......:"مارگوت بیکل"در شعری سروده که:"در وجود هر کسی رازی بزرگ نهان است..داستانی..راهی..بی راهه ای.پر افکندن این راز --راز من و تو--راز زندگی--پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است".من می بینم و دیدم که این چند برگه گذرنامه معتبرم چقدر فاصله بین من و "هم وطنانم"ایجاد کرده!ای کاش می دانستند که هویت را شناسنامه نمی سازد..ای کاش باور داشتند که ایران متعلق همه کسانی است که نسبت به آن احساس تعلق می کنند.ای کاش می دیدند که کشیدن حصار دور مرز و افکار ریشه های ابا و اجدادی نسل هلی دوم و سوم ایرانیان آن سوی مرزها که تنها سهمشان از وطن تنها یک نام است ایران را از یک دنیا عشق محروم می کنه. ای کاش باور داشتند که در چهار چوب قانونی و اخلاقی کشور هر ایرانی در هر کجای دنیا ایرانی است و آغوش وطن برای انها باز...

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
----:..چرا در نوشته هاتون از غم می نویسید؟!

.....:در زندگی خاطرات تلخ و شیرین زیاد هستند.که اکثر آنها گذرا هستند و البته بعضی از آنها همچنان می مانند و چنان همیشه تازه اند که با کوچکترین زمینه داغ خود را تازه می کنند و یا لبخند بر لبان انسان می نشانند.بهترین خاطرات من --در زندگی با انسانها/خانواده ام و دوستانم خلاصه می شوند..در بر خورد با آنها..عشق با آنها که همیشه هم آسان نیست!و من وقتی می نویسم از احساساتم می نویسم ..از خاطراتم.. و انسان را باید در احساساتش شناخت. که البته مرز بین احساس و واقعیت را همیشه جدا می کنم.حرف دل همیشه شیرین بوده که باز بستگی داره چه دلی چه حرفی داشته باشه!

-----:عاشقی و آشفته حالی اما با هم جور در نمیان...

......:عاشق ها آشفته حالند!اما من نه غصه می خورم و نه ما یوس!من به کشف راز شکست و عامل ناکامی خود می باشم.جز خودم هیچ کس مسئول سقوطم نیست..من بزرگترین دشمن خود و باعث سرنوشت اندوهناک خویشم.من هم یکی از مخلوقات خدام که نه منطق و نه برهان ..بلکه زاده احساسم!عقل و منطق چون قایقی بی بادبان در دریای عشق تاریک و طوفانی احساسات به هر طرف رانده میشه.اگر انسان هیچ شکست و ناکامی را تجربه نکنه یا غرور دامن گیرش می شه یا در کوره حوادث و فراز و نشیب های زندگی می سوزه.من در سعی اینم که از ضربه های دست روزگار درس یاد بگیرم..و مثل "منار جمان اصفهان"باشم..یعنی همچنان لرزیده بشم ولی هرگز فرو نریزم..

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
-----:...ز دید مندوباره این مائیم و این وبلاگ خانم ش.ش.  که بعد از دقیقا ۱ هفته به مهمانی خانه قلبشان آمدیم تا غبار نشسته بر روی دل  خسته ایشان را با هم پاک کنیم و...

.....:..ما چنین قراری با هم نگذاشتیم!

----:کسی که اما مظهر عشقه بعیده که این چنین کوبنده باشه!

......:میگن که ای کاش خدا ۳ چیز را نمی آفرید:۱-عشق.۲-غرور.۳-دروغ..آن موقع لازم نبود کسی بخاطر عشق از روی غرور دروغ بگه!معنی عشق وسیعه.خیلی وسیع.و خیلی هم زیباست..عشق یعنی ابدیت..عشق یعنی بی نهایت..آدم اگه عاشق باشه هیچ وقت نمیمیره!عشق تنها مد یونه که آدم را خسته نمی کنه.آدمو همیشه جوان نگه می داره.فقط باید دید چه عشقی و چه عاشقی!"هرمن حب مایر"روانشناس آلمانی معتقده که:.."بین زن و مرد عشقی وجود ندارد!هر چه هست تصور و پنداره و هیچ تصور و پنداری جاودانه نیست.منظور عشقی که چون آتشفشان منفجر و چون دریا منجمد باشه.عشق به خداوند بالاترین عشقه چون پاکترینه و ای کاش همه عشق های زمینی اینگونه بودند!"ا دنیای آدم ها دنیای عشق هم هست..یا شاید برای من تا عاشق شدن ها فاصله است.......

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM