تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
خسته ام!..خسته..----خسته از گام های محکم رهگذری که هنوز جای رد پایش بر روی دل شکسته ام باقی مانده..آمد بدون اینکه بدانم و رفت بدون اینکه بخواهم..تنها با ۵۵ قدم!!؟از فرط خستگی توان نوشتن دوباره را نداشتم!چند روزی را عزلت گزیدم...از یارم و معشوقم"کاغذ و قلم"فاصله گرفتم..آن موقع میام بقیه را نصیحت کنم!در حرفه ما روانشناسان باید یک مرزی بین احساس و منطق باشه و من؟..آخ....از بس که خسته ام قدرت تشخیص این دو نیرو را ندارم.تا احساس درد نباشه بیمار فکر معالجه نمی یفته..و حالا یاد تو درد منه!و تو را باید تحمل کنم چون یک دوستی! فقط من نیستم که خسته ام تو هم خسته ای!چون من هنوز هستم و تو رفتی..تو رفتی تا من بمانم...من با کوله بار سنگینی از درد ها و رنج هایم تو را از پا در آوردم و جز رفتن راهی برایت نمانده بود!روح تو خیلی از روح من بزرگتر است.من..از تو چیزی می طلبیدم اما تو به من چیزی می دادی.در حالیکه من از تو فاصله می گرفتم تو با من نزدیک بودی..و به جای اینکه با عاطفه با تو برخورد کنم با توقعاتم به سراغت آمدم..منو ببخش!منو ببخش که روحت را خسته کردم..برای فهمیدن ارزش یک دوست از کسی که آن را از دست داده باید پرسید...و آیا تو را از دست می دهم؟!!تو همانند یک دعائی که بایدت خواند..همانند یک سوالی که باید جابت را پیدا کرد و یک معما که با زیرکی حل شوی..امیدوارم که این کشف من بیهوده نباشه!بالاخره ترحمی هم وجود داره مگه نه؟!منظورم آن امکان بزرگی که برای از هم مراقبت کردن و به هم کمک کردن و عاطفه نشان دادن وجود دارد..دلم میخواد بدونی که دیگه نمی زارم اینچنین از کنارم بگذری و یا از صحنه خاطراتم ناپدید شوی....

  نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM