من و دنیای احساسم... |
آز آنجا که بسیاری از خوانندگان عزیز تسلط به این زبان ندارند نتوانستند به معنای داستان پی ببرند و با درخواستهای خود که بیشتر شبیه انتقاد بود از من خواستند که متن فارسی آن را نیز ضمیمه کنم.
من از این دوستان کمال تشکر را دارم که هم توجه به مطالبم دارند و هم مرا با پیشنهاد های به جای خود همراهی می کنند..و امیدوارم پوزش مرا پذیرا باشند از اینکه خودم چرا زودتر به این فکر نیفتاده بودم!و حال این شما واین افسانه پرنده خارزار....
....همیشه برای تو حکایت افسانه پرنده ای را بازگو می کردم که در سراسر عمر تنها یک بار ترانه می خواند:و آن هم ترانه ای بود که دم مرگ سر می داد!
در آن هنگام که از آشیان پر می گیرد در پی خار درختی می چرخد و می چرخد تا بیابدش.آنچه نمیشناسد و بر آن میداردش که خاری در سینه بنشاند و ترانه خوان به سوی مرگ بشتابد.او با این ترانه زندگیش را با بازی می نشاند اما جهان و جهانیان تنها نگاهش می کنند و خدا از آن بالا به او مینگرد و به او لبخند میزند..پرنده خود را به دراز ترین خار میسپارد و نمی داند که خواهدش کشت!همچنان ترانه می خواند و می خواند ...تا توان سر دادن تک نغمه ای نمی ماند.
اما هنگامی که ما سینه به خار می سپاریم ..آنجاست که می دانیم..در می یابیم..تحمل می کنیم...و چنین می کنیم...و چنین می کنیم...
چرا که بسی رنجهاست پس از هر زیبائی....یا حکایت افسانه چنین است....