من و دنیای احساسم... |
دوستان -به بهانه"کریسمس"گمان پنداشتند که"مسافرت زمستانی"رفته ام..عده ای مرا در دل کوههای آلپ..و عده ای مرا بر نوک "دماوند"تجسم می کردند!!؟
گروهی به حالم غبطه خوردند!اینکه من در قلب اروپام..و گروهی افسوس که من در همین کشور شکوفه ریز ایران هستم...
برخی مرا در آغوش دلبرم می دیدند و برخی...به این گمان که باز ستیز با معشوق دارم...
اما به راستی من نه در پی تفریح خویش بودم و نه در میان خشم فشرده شدم..
من "آزاد"بودم!من..."خودم"بودم...من...بودم..
من نه دلم بسته به دل کسی بود و نه کسی دلداده به من!
من نه به کسی تبریک ارسال نمودم و نه کسی منتظر تبریک من بود!
من نه قلبم برای کسی طپید و نه کسی دلش برای من به لرزه اومد!
من نه تسلیم خواهش های بوسه او شدم و نه آغشته به ضربه های نا جوانمردانه او!
من ...برای بار نخست ...احساس "آزادی"نمودم..."خوشبخت"بودم...چون خوشبخت هستم..
قبل از اینکه محترمانه دست رد به عشقم بزند...خود پا پس کشیدم...
من دیگر به دنبال نور ستاره ها نیستم--چونکه خود مهتاب را توی قلبم دارم..
دیگر در آرزوی پرواز نیستم--من خود یک "پرنده ام"!پرواز از آن منه...اوج میگیرم...میروم به سراغ بلند ترین قله..جائی که از اون بالا آدمها را "آدمکی"بیش نمیبینم..جائی که آدمها--آدمکی بیش نیستند!اونجا یکی منتظرمه..همان کسیکه:
قبل از اینکه تبریک بفرستم...تبریک میگه.
قبل از اینکه قلبم براش بطپه..دلش برام میلرزه.
قبل از اینکه برم...میگه "باش"..."بمان"..تا "بمانیم"..
..تا او کی خواهد آمد؟!....