تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
"خانه"معناهای متعددی دارد.سقفی است که در زیر آن احساس آسودگی می کنی و می توانی رویاهایت را با هم سقفان خود در میان بگذاری و ببالی و قد بکشی.خانه جائی است که می توانی در چهار چوب دیوارهایش خودت باشی و تن به نقاب های مرسوم زنده گی و قرار و مدارها و مناسبات و باید و نباید ها ندهی.حتی در خانه می توانی فریاد بکشی --به شرطی که صدایت از چهارچوب دیوارهایش بیرون نرود...

در این دنیا تنها خانه است که مانند یک پناهگاه باقی مونده..که در آن میشود یک رابطه اصیل را چشید..کنار آتش..خانه یک دوست..جائی که می توان از غرورهای کوچک خود دور شد و به گرما رسید.جائی که خودخواهی ها از بین می روند و شراب و کتاب و گفتگو معنای و مفهوم دیگری به زندگی می دهند.جائی که در آن چیزی ساختیم که هر آنچه دروغین است به آن راهی ندارد.جائی که به نظر خانه انسان می آید....

خانه به همت چند نفر شکل می گیرد.مهندس..مالک مهندس..استادان معماری و انسانهای حرفه ای و زحمت کش که اصطلاحا به آن"بنا"و یا معمار می گوئیم..و به همت پدر/مادر و سایر اعضای خانواده اداره میشود..

اما ..این خانه ای که از آن می نویسم به ظاهر قشنگ است..اما خانه من نیست!آنچه که من می بینم ایجاد دو دستگی و کنار نیامدن با کسانی است که در لباس دوست به خانه ات آمدند و داشتند که این خانه را به لانه اهالی جعبه جادو بدل می کردند..

صادقانه اعتراف می کنم--سالها قبل که خانه را ترک کردم عاشقش بودم!عاشق وجب به وجب خاکش..عاشق مردمانش..آری همین مردم زحمتکش مهربان خسته کنجکاو و....با آنها حرف می زدم..شانه به شانه شان در مهتاب می نشستم..برایشان لالائی می خواندم..و هر روز صبح زود در نفس گرمشان متولد می شدم و آنگاه هر غروب آرام و بی سرو صدا می مردم...گاهی دستهایم در دستهای جبرئیل بود و گاهی زلفهای پیچیده شیطان را شانه میزدم...

وقتی تو را دیدم به یاد کودکی ام افتادم!جنگل های مرطوب گیلان و درختانی که همیشه از من سبز تر بودند.دریای خزر و موجهای بازیگوش و بوسه های عاشقانه ام بر بالهای یک سنجاقک.به یاد ابرهائی که دم به دم از بالای سرم رد می شدند و دستهای کوچکم را پر از مروارید می کردند.و آینه هائی که بی فاصله گیسوان مادرم را می دیدند...

و حالا...بعد از این همه سال...این همه دوری...بعد از اولین مهر ورود به پاسپورت ایرانی ام ..وقتی چشمم به تو افتاد--صد ها خورشید سیاه در اعماق قلبم غریبانه خفتند...شاید بتوانم رویاهایم را که لا به لای سنگریزه های ساحل گم شده بودند پیدا کنم...شاید دگر بار خورشید بیدار بشه و زندگی ام..دفتر ها ..نوشته هاو ترانه هایم پر از نور شوند...

  نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM