تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
چند خونه اون ورتر...چند کوچه بالاتر...چند خیابان دورتر...

از چندین میدان و اتوبان و بزرگراه که بگذری...

به فاصله چند شهر بزرگ و کوچک...چند کشور...چند قاره...

بعد از رودها و دریاچه ها و دریاها...

از دشت ها و کویر ها و صحرا ها که بدوی...به یک آبادی می رسی! جائی که سراسر سبزه اما نه...شمال نیست! آنجا خانه من است!

میگویند که آنها همه از نژاد آریائی ها هستند..همانی که مهمترین شعبه نژاد سفید است..تو تاریخ ها آمده که این قوم-چه بلاها بر سر یهودیان بیچاره که نیاورده است...که با کمال بی رحمی-بر پیشانی آنها با تیغه علامت ستاره یهود حک می کردند...که آنها را در کوره های داغ می سوزاندند و با خاکسترشان سیبزمینی و سوسیس کباب می کردند...آنگاه به سلامتی خود-جرعه حرعه شراب قرمز و آبجوی سیاه اصل می نوشیدند...دنیا آنها را "فاشیست" و من..آنها را "گرگ"می نامم!آنها که اگر گریه هم بکنند اشک تمساح به چشم بینی...

آیا اینجا...خانه من است؟؟!

...از پشت پنجره هواپیما-صندلی شماره 17 A -آخرین تصویر ایران را به صورت نقطه ای کوچک می بینم..زیر پایم پر است از کوههای پوشیده با برف..گویا تبریز است که زیر پایم قرار گرفته..می رم باز توفکر..چه شد که هنوزم در سفرم؟..احساس می کنم چیزی را جا گذاشتم..کتابم؟..لباسم؟..بسته ام؟..عطرم؟..سازم؟..نمی دانم..ولی..منی که ذره ای از خاک مقبره حافظ شیرازی -آن عاشق تنها که مسافر دل خویش بود را با تمام وسعت خاک طبیعت کشور این گرگ ها و گرگ زاده ها عوض نمی کردم-چه شد که دگر بار راه بازگشت را از سر گرفتم؟!..مردمان این خاک اگر چه روزی در رگهایشان خون لطیف ساز "بتهون" و شور و حسو حال شاعری "گوته" و "اریش کسنا"جریان داشت-اما امروزه حتی بوئی از اسمشان هم نمی برند..

نه نه!...باز که داری عاطفی میشی..این توئی که فکر می کنی یک ایرانی باید افتخارش تاریخ کشورش باشه و یک غربی به پیشرفت علم و صنعتش..اما نه!کدام تاریخ؟!کدام افتخار؟!کدام غرب و پیشرفت؟!مگر-از یاد بردی که چه ها بر سرت آمد؟!مگر نه اینکه پر پروازت از تو گرفته شد؟!آن هم در آسمان کشورت؟!مگر نه اینکه با زبانی از جنس خار-دلت را خراشیدند؟!و مگر نه اینکه بی آنکه خود متوجه بشی-در حالی که تو را عاشقانه می بوسیدند-در ذهن پلیدشان طناب دارت را آویختند؟!آنها که تو "گرازهای اهلی"نامیدیشون..

آیا اینجا خانه توست؟؟!

میگن خاک سرد نازی های وطن فروش! اما من..حس وطن پرستی را در همین خاک آموختم!

میگن اینجا آدمهاش دور از گرمای عشقند! اما من..عاشق شدن را اینجا تجربه کردم!

میگن دوستی ها در این خاک-عمرش قد یه گوله برفه! اما من..اینجا به عمق صداقت دوستی پی بردم!

آیا....این--جا...خانه من است؟؟!

اصلا چی شد که اینجا آمدم؟!شاید می خواستم دیرتر سینه ام با خار زخمی شود..اما مگر اینجا درد تیغه را تجربه نکرده بودم که خار را هم طلب می کردم؟!..۱۶ سال گذست...دیگه درد ندارم-اما ..هنوز جای زخمم باقیه..

یافتم! آن چیزی را که جا گذاشتم..نه کتاب بود..نه لباس..نه بسته ام بود و نه عطرم و...نه حتی سازم...  دلم!بله..دلم را جا گذاشتم...دیگه دارم کم کم می رسم...حالا زیر پایم یه قطعه سبز می بینم..اما دلم اونجاست هنوز...شاید پیش همون گرازهای اهلی...

راستی!این حرف ها را برای که نوشتم؟؟!

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM