تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
ایستگاه اول:"۴شنبه سوری"...می گویند آخرین شب ۴ شنبه سال باید از روی آتش پرید.به یمن ۴شنبه سوری و رسم دیرینه!من هم-خوب-پریدم! با بته ای از کینه ها-آتشی بر افروختم-و سپس پریدم!

ایستگاه دوم:"زیارت اهل قبور".می گویند آخرین  ۵شنبه سال را -مستحب است که بر مزار اموات روند.خوش به سعادت امواتی که از خود قبری جهت نشانه آخر به جای باقی گذاشتند..کاش شایسته این خاکسپاری هم باشم!من هم-خوب-فاتحه ای نثار کردم-برای آنها که در دلم مرده اند!!باشد که میان من و آنها همه چیز پاک شده باشد..برای همیشه..

ایستگاه سوم:"شب عید".می گویند در این شب دیگر آخرین تدارکات عید اماده می شود.به عبارتی آخرین مهلت خرید نوروزی.خوردن سبزی پلو با ماهی -آش رشته و یا رشته پلو از مرسومات شب عید می باشد.من هم..خوردم!نه رشته!نه ماهی!و نه سبزی پلو! من تنا حسرت نوروزهای شیرین گذشته را خوردم...

ایستگاه چهارم:"عید نوروز".حالا دیگه همه چیز آماده شده.کنار سفره رنگین  ۷سین  نشستم.چشمم به کتاب آسمانی است.و در فکر اینم که اولین اسکناسهای تا نشده لای قرآن را از دست پدر بزگم می گیرم یا مادر بزرگم؟..اول مامان را می بوسم یا اول یه خوراکی تبرک سفره ۷ سین را می خورم؟..اولین کسی که زنگ خانه را به صدا در می آورد که خواهد بود؟..اولین تلفن؟..اولین روبوسی؟..اولین سلام نوروزی؟..رقص حاجی فیروز؟...عیدی عمو نوروز؟..

ایستگاه پنجم:"یاد نوروز".هنوز...بعده گذشت ایام باورش برای من سخته که نوروزهای من دگر رنگ نوروزی ندارند!از نوروز برایم یک اسم تنها مانده...یک خاطره..آن هم خاطره شیرین که با یادش هر نوروز را سپری می کنم.خاطره اولین مهمان..اولین زنگ..اولین بوسه...اولین سلام و اولین خداحافظ!نوروز بود که او رفت..و در نوروز بود که دل بهاری ام -خزان شد!خشک شدم...و گریستم...و من بعد گریه بهترین همسفرم شد!او دگر نه صدایم زد و نه نگاهم کرد..حاجی فیروز می رقصید و من نگاهم به آخرین گام های او بودند!که ناگهان از خاط چشمانم مهو شدند و..انتظار سر راهش-هدیه عمو نوروز به من بود!

از خداوند می خواهم  که قلب ها و چشمها و احوال شما دوستان  را چنان دگرگون کند که هیچگاه رنگ و بوی خزان را نپذیریدو همیشه بهاری باشید.بهار...چه واژه زنده ای!دور ریختن کینه ها-قهرها-خودخواهی ها-لجبازی ها..بهاری که با خود زندگی می آورد و آشتی و مهر..

امیدوارم سال ۸۵ برای شما دوستان سال سربلندی باشد و عشق...و امیدوارم که بهار شما به مانند بهار من نباشد!بهار دختری که پلک هایش جفت نمی شوند...

امسال نیز یکسره سهم شما بهار                     ما را در این زمانه چه کاریست با بهار

از پشت شیشه های کدر مات مانده ام               کاین باغ رنگ  کار خزان است یا بهار

حتی تو را از حافظه گل گرفته اند                        ای مثل من غریب در این روز ها بهار

دیشب هوائی تو شدم بازاین غزل                     صادق ترین گواه دل تنگ ما بهار

گل های بی شمیم به وجد هم نمی کشد          رقصی در این میانه بماناد تا بهار..

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
چندی پیش خانمی نزد من آمد و من از سوالی پرسید که:"نشانه های اینکه یک مردی زنی را دوست داره چیه؟"

-"خوب-این طبیعتا دیدگاههای متفاوتی داره و حالتهای مختلف!ابتدا باید definition و تعریف دوست داشت را دانست.اینکه اصلا دوست داشتن چیه؟و چرا باید باشه؟بعدش..این که آن زن مورد نظر کیه؟!زن با زن در دل آقایان فرق داره!آیا آن زن دوستش است؟یا معشوقه اش؟یا شاید همسرش؟یا -فقط مادر بچه هاش؟آیا یک همکاره؟یک صدای آشنا برای ساعات تنهائی در شب؟یک همسایه دلسوز؟....و بعد-ان مرد کیه؟یک عاشق؟یک رهگذر؟یک تنها؟یک خسته؟یک شبگرد؟..."  در حالیکه داشتم توضیح می دادم متوجه نگاهای عجیب این خانم هم شدم.که چگونه با ابروهاش بازی میکرد و بالا و پائین می آورد و طوری به من خیره شده بود که گویا من یک مامور تجسسم!

مثل همیشه-با لبخند و آرامش و صدای پائین..این بار هم -ایشون را نگاه کردم.اینکه نه تنها یک مرد-بلکه یک زن هم باید چگونه باشه و اصلا دو انسان که هم را دوست دارند باید چگونه باشند..را بیان کردم:

-"اینکه باید هنرمندان خوبی باشند و هنرشان دوست داشتن باشه..

-اینکه حامی یکدیگر باشند..چه در شادی و چه در غم.چه در داشتن و چه در نداشتن..

-اینکه به هم قلبهاشان را هدیه بدهند اما همدیگر را به اسارت در نیارند..

-اینکه مرهم یکدیگر باشند در دردها...

-اینکه آرامش یکدیگر باشند در ناآرامیها..

-اینکه ملودی هم باشند در ترانه زندگی..

-و..مهمتر اینکه بدانند هیچ چیز قشنگتر از بودن همدیگر برای هم نیست.."

نگاهم به این خانم خیره شد.عمیق و دلخور نگاهم میکرد!و با ولعی سیگار میکشید.آن هم با توجه به اینکه ۳ بار تذکر دادم که لطفا سیگار نکشید! اینجا بود که متوجه شدم ایشون شخصیت جاهطلبی دارند و خودخواه که تا فردا بگی نکن..بازم میکنه. میشد راحت از چشمهاش خواند که جزئ آن گروه ضد مردند!آنها که معتقدند که یک مرد بی توجه است..سرد است..زور می گوید..بی تفاوت است..و خلاصه-آقایان این..آقایان آن..مثل همه باورهای غلط دیگه! آمدم ادامه بدم که دیدم بلند شد..کیفش را برداشت و با غیض به طرف در خروجی رفت! و با حرص گفت:

-"میدونی چیه خانم؟این شعارها که میدین ها..شعاره!در هیچ مردی این نکات رعایت نمیشه!در هیچ کشوری-قاره ای-عصر و زمانی هم دیده نشده!" و با پوزخندی ادامه داد:"..ولی اگه روزی دیدینش..حتما به من بگین تا خودم یک جایزه بدم!"

با صدای کوبنده در متوجه شدم که ایشون رفتند.و رفتم تو فکر...اینکه این خانم محترم تحمل شنیدن نیم ساعت حرفهای من را نداشت-صرفا به این خاطر که حرف من مخالف با عقایدشون بود-بعد چطوری قدرت تحمل یک عمر زندگی  را با یک جنس مخالف را خواهند داشت؟!

به طرف پنجره رفتم..از پشت شیشه نگاهم به درختان برهنه ای افتاد که در انتظار شبز شدن و جوانه زدن بودند..با خودم گفتم وقتی این درختان منتظر میمانند و بعدش هم سبز میشوند-من و ما انسانها-از نوع بشر چرا منتظر نمانیم؟ حتما می آید..در راهه..چون وجودیت داره...اما وقتی چشم دل بسته باشه-دیگر چه انتظار؟

ترانه زیر تقدیم میشود به عاشقان منتظر...

دیگه با غم خونه زادم   اسم من رفته ز یادم--من یه جنگلم پره آتیش   که اسیر دست بادم

دنبال عشقم می گردم   با نگاه سردو خستم--میپیچه حرفهام تو گوشم  مثل ناووس شکستم

تو پرستوی امیدی  مگه از من تو چیدی--حرمت منو که دیدی  از کنارم پر کشیدی

بی تو قلبم اما خاموش  بی تو اشکم اما پر جوش--نکنه با این همه عشق  شدم از یادت فراموش 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM