من و دنیای احساسم... |
با جوانی هم صحبت شده بودم.متا سفانه دید خسته ای به زندگی داشت!؟ شاید به این دلیل بود که حرفهایم را با نگاههایش حتی می بلعید! به او گفتم که:
"...زندگی حرکت در امتداد یک جاده است-اطرافش درختان سر به فلک کشیده-روبه رویش خانه و ساختمانهای آسمان خراش و یا کوتاه-پشت سر برکه و رود و رودخانه و همه زیبائیهای خدادادی طبیعته.اگه با سرعت تند از این جاده عبور کنی-شاهد دیدن هیچ یک از این زیبائیها نخواهی بود.اما اگر از سرعت خود کم کنی-می توانی ببینی-نگاه کنی-به اعماقش فرو بری...زندگی تند و پر شتاب جریان داره.اگر مدام در گذشته زندگی کنیم یقینا نیم تونیم آینده را آنطور که می خواهیم بسازیم و اگر فقط امروز را ببینیم از شکست یا پیروزی های دیروز نیز چیزی نمی آموزیم و نمی شه که یک فردائی روشن بسازیم.زندگی مجموع خاطره هاست..چه تلخ-چه شیرین.خاطره را کی به وجود میاره؟! من و تو!زندگی قطعه ای از وجود من و تو است!ما می تونیم همه چراغهای زندگی را روشن نگه داریم..می تونیم رو به روی آفتاب مهربانی به ایستیم.می تونیم خوب باشیم تا زندگی هم با ما خوب باشه و اگه بد باشیم با ما بازی بدش را میکنه..این ما هستیم که قطعات پازل را باید قشنگ و درست کنار هم بچینیم.زندگی آینه من و تو است!هر گونه که باشیم-زندگی همانگونه است..."
ادامه دادم که:...
"جوانی زیباست ..خیلی هم زیباست-چون سبز است و از زایش و زندگی می گوید.اما زیباتر از آن دلی است که سبز است و زردی نمی پذیرد.وقتی دل سبز است-روح و نگاه هم سبز است.زندگی یک تذکر سبز است..به من و تو! که قدر خود را بیشتر بدانیم.استعداد-توانائی و ظرفیت خود را بشناسیم و در پرورش و رشد آن بکوشیم.یک اشاره سبز..که اگر هوشیار باشیم میتونیم با یک اشاره از ملائکه هم برتر شویم!یک هشدار سبز...یک بیداری...یک آگاهی...یک فرصت سبز..که به درونما سفر کنیم و تغیراتی در خود به وجود بیاریم.خوبه که جوانی و زندگی را بشناسیم و خوب زندگی کنیم.."
بعده این حرفها-شاهد نشستن لبخند شیرینی به روی لبانش بودم.در جواب من هم لبخند زدم و سپس مناسب دیدم که از این مهمان جوان خسته چند ساعت پیش و شاداب اکنون-با چای سبز-پذیرائی کنم و او هم پذیرفت..پس از نوشیدن اولین قطره دوباره یک لبخند دیگر نشانم داد و گفتم...به امید رویش فردائی سبز....و دوباره آن تبسم شیرین....
همیشه سبز باشید...