من و دنیای احساسم... |
در یک شب بهاری-باران - "شاهین"مرا-از من گرفت! از باران خاطره ای جز جدائی نداشتم.برای من باران نه رحمت بود و نه برکت! و حال...بعد گذشت سالها -در یک شب بهاری-زیر باران-عاشقانه دنبال بهشت گشتیم.من و تو تشنه...ما خودمان را به خدا معرفی کردیم...
یک قطره از اشکهایم را برایت نگه داشتم..اشکهایم بوی باران به خود گرفتند و باران؟...بوی تو را به خود گرفت..
گیسوان بلندم را دانه دانه شمردی و من..حرفهایم را واژه واژه روی پوست شیرینت نوشتم..پنجره را باز کردم تا ابرها یکی یکی-بیرون بروند..
اما...برای دیدن تو زنده خواهم ماند؟..
و باران؟..تو را از من خواهد گرفت؟!...
می ترسم...چرا که در یک شب بهاری-باران-"شاهین"مرا از من گرفت...