تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
قدم هفتم(آخرین قدم؟!...):وصال...

همیشه می خواستم در قلب تو به دنیا بیایم..عاشقت بشوم و پا برهنه در آسمان راه بروم..

می خواستم با تو باشم-توئی که دل آسمان را شکافتی و به ستاره ها رسیدی..توئی که پرواز کردی و پریدی..توئی که به روی شانه های خود- چهار خط سیاه رنگ به نشانه "معرفت"- "انسانیت" -"شرف"- و "جوانمردی" نشاندی و راز قشنگ دوستی و دوست داشتن را جز در ذات یگانه حق ندیدی..

و من؟...به سفر رفتم!و به دنبال شبیه تو بودم..به دنبال یک آسمانی..آنکه قبله گاهش را از میان ابرها پیدا کند و عاشق باشد..عاشق پرواز..نگاهم همواره به شانه های آنان بود و به دنبال آن چهار خط!

این هوای دم کرده را کنار زدم!بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون آوردم و یافتم! آری ...در آسمان آبی به دنبالش می گشتم و در زمین پیدایش کردم..آن ناجی..آن بیقرار..آن انتظار..آن دیدار..آن توقف..آن دو دلی -مرا به وصال رساند..

بر شانه هایش از این چهار خط هیچ و هیچ اثری نبود چرا که او این را در قلب خود به شیار کشیده است...

نه اینکه از این خسته ناگریز--نه اینکه از رنجی که برده ام و می برم بگویم که برای آنکه از خود جمله ای به یادگار بگذارم می گویم:

"قشنگ نازنین من که تو باشی-دیگر از هیچ نگاه هراسانی هراس ندارم و دیگر از این همه هیچ مکرر نمی شوم و ذل قشنگ دوست داشتن را سر مشق دل هایمان می کنم..

همه و هر چه هست و نیست از توست..بی نفس تو-من هیچم.اگر صدائی و نفسی هست-اگر قلب و دلی هست -از توست..

با تو ای پرستوی من-من از پرواز بی نیازم..تو  عشق زمینی   من هستی که همیشه دنبالش بودم و دیگر چشم به آسمان نمی اندوزم..چرا که دلت به وسعت آسمانهاست ..آنجا که باید از خورشیدش گرمای محبت را گرفت..از مهتابش نوری در تاریکی و از ستاره هایش رخشندگی...

بگذار به تو سلام کنم..."

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM