من و دنیای احساسم... |
سلامی مثل دریا آبی-مثل پائیز ارغوانی-مثل آسمان بی انتها و تا آنسوی مرزهای محبت...
۲۴ ساعت پیش-تازه ترین نگاهم را به چشمان پر مهرت دوختم و با یک لبخند -با هر قدمم که به جلو میرفتم-به اندازه چندین قدم فاصله گرفتم ..در حالیکه دورتر و دورتر می شدم در دلم حس نزدیکی میکردم..و آن موقع که خود را در آسمان ها و میان ابرها می دیدم به فکر رفتم..قلم برداشتم و بر روی کاغذ این چنین نوشتم:
زندگی دام نیست!عشق- دام نیشت!حتی مرگ هم -دام نیست!و فکر نکن که ما دامی برای هم هستیم!چرا که یاران گمشده آزادند..آزاد و پاک.
سال بد داریم!سال اشک..سال روزهای دراز و استقامت کم -آن هم در غربت.سال درد..سال اشک من..سال انتقام؟!(و انتقام جویان؟!)سال فروغ..سال سهراب..و من عشقم را در سال بد یافتم!و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم -گر گرفتم.زندگی با من کینه داشت -من به زندگی لبخند زدم.یار با من دشمن شد-من ولی بر یار خفتم.چرا که زندگی سیاهی نیست!چرا که یار دیر زمانی خوب بود..من بد شاید بودم اما بدی نبودم! از بدی گریختم.دنیا مرا نفرین کرد و سال بد در رسید..سال اشک من..سال انتقام ..و من- با این حال ستاره ام را یافتم..من بالاخره خوبی را یافتم..به خوبی رسیدم و شکوفه کردم.تو خوبی و این همه اعتراف هاست...
من راست گفته ام و گریستم و تو..راست شنیدی-راست قبول کردی و باورم کردی..و با من گریستی..تا بتوانیم دگر بار با هم بخندیم..آخرین اشک من-با تو اولین لبخند من شد..تو را شناختم-تو را یافتم-تو را دریافتم و حرفهای من همه شعر شد. سبک شد.عقده هایم شعر شد.سنگینی ها همه شعر شد.بدی شعر شد.سنگ شعر شد.دشمن شعر شد.به تو گفتم :"باش تا با تو بر جهان و جهانیان بتازم."
برف آب شد.شکوفه رقصید -آفتاب در آمد-من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم..چرا که اینجا هم این توئی که خوبی..سال بد من رفت و من زنده شدم.تو لبخند زدی و من برخواستم..تو دستم را گرفتی و مرا بلند کردی و میدانم و امیدوارم که هرگز دست مرا رها نخواهی کرد!
می گویند که برای زیستن دو قلب لازم است..قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند..قلبی که هدیه کند و قلبی که بپذیرد..قلبی که بگوید و قلبی که جواب بدهد..انسانی که مرا انتخاب کند و انسانی که من او را انتخاب کنم..انسانی که شعرهایم را بخواند و انسانی که شعرهایش را بخوانم..انسانی در کنارم تا به او نگاه کنم و از او تنها -لبخند-هدیه بگیرم و تو به من لبخند زدی..و من..دلم می خواهد خوب باشم!دلم خیلی چیزها می خواهد ولی از همه مهمتر می خواهم که دوباره مرا به سال بد بر نگردانی..سال اشک و سال انتقام....
عشق-آتش پنهان در سنگ است..آبی در آینه..رسواگر است..معجزه گر..مرده را زنده می کند..زنده را شیفته می کند..شیفته را دربه در..
این نوشته ها را مدیون عزیزی هستم که با ۱۶۱ گام عاشقانه تعقیبم کرده..عزیزی که صبورانه تحمل و تشویقم کرده و انصافا یک معشوق واقعی است..یک عاشق..یک هم فکر عاشق پیشه و یک....