من و دنیای احساسم... |
آن ها همه جا هستند..با رویا ها و کابوس هایشان..در افسانه ها..ادبیات..از مجنونگرفته تاشازده احتجاب...
تنهائی مرد-نشان قدرتمندی و بی نیازی است! او می خواهد تنهائی اش را حفظ کند.او مطالعه نمی کند.جز موسیقی خاطراتش-به هیچ نوائی گوش نمی سپرد.می خواهد زمان را گم کند و گاه شبیه خانم هاویشام می شود!!؟عصبانیت هایش دنیا را میدرد و این نوعی طغیان درونی مرد است...احتیاج به یک غمخوار و کسی دارد که زخم هایش را بتواند با او تقسیم کند..آیا کسی غمخواری او را به عهده خواهد گرفت؟!
اگر پای درد دلهای او-که مردی تنها و بغض کرده است بنشینیم-میبینیم که می خواهد در برابر هجوم ویرانی ناشی از نابودی زندگی-مقاومت کند و شاید فقط علاقه جنس مخالف به او-آگاه می سازد که این کار اصلا آسان نیست!!!برای ما تنها شب یلدا طولانی ترین شب سال است- در حالی که زندگی او سراسر شب یلداست...
او به نمایش خو می گیرد و زندگی نمایشی تک نفره را آغاز می کند..گفتگو با خویش..خنده با خویش..گریه با خویش..و رقص با خویش..آنچه که از تصویر او می شود برداشت کرد چهره گریان و رنج کشیده یک مرد است..وقتی می گرید گریه بر خویش است..و به دنبال همین گریه بر خویش است که دور خودش پیله تنهائی می تند تا دوباره متولد شود...