من و دنیای احساسم... |
همیشه چشمان منتظرش- به آسمان دوخته می شدند!
قول داده بود یه روزی او را با خودش به اوج آسمانها ببره..می خواستند پرواز را با یکدیگر تجربه کنند...
می گفت:"زود بر میگردم.منتظرم بمان!"
می گفت:"دوستت دارم.."و این زنگ خطر شد...از آن لحظه که اعتراف به دوست داشتن کرد--دیگر نشانی از او ندید!!!
نامه هایش بی جواب ماند..دیگر به مهمانی خوابش نمی آمد...حتی ستاره ها هم دیگر در شب نمی درخشیدند...
یک شب که خوابیده بود-نزدیک سحر-ترنم اشکی را روی صورتش حس کرد..گویا در خواب میگریست و از آن زمان با اشک عجین شد..
هر غروب می گریست..در خواب می گریست..تا اینکه شبی از شبها..دو دست خسته..اشکانش را با لطافت پاک کردند..صبح که از خواب بیدار شد-از آن دستان خوب-اثری نبود! پس این یه خواب بود؟!
اما نه..روزگار بازی خوشش را با او آغاز کرده بود..و دگر بار..در شبی..این دو دست را در دستان خود-گره خورده دید..اشکهایشان با هم آمیخته شد..دوستت دارم ها-دگر بار تکرار شد..و آن ستاره؟!...دیگر هیچوقت ندرخشید..چرا که او ستاره دیگری را در آسمان قلبش پیدا کرده بود..
حالا به قلبش نگاه میکند.خوب و با دقت! کمی غبار گرفته است و کدر! با محبت های بی دریغ او که در طی این شبهای بی ستاره در حقش شده-بلند می شود و روی قلبش دست می کشد..غبارش پاک می شود..شفافیت پیدا می کند..حالا قشنگ تصویر مهربانش را در قلبش می بیند..و اگر مقصد با او-اوج آسمان هم باشد-با او خواهد رفت..
به لحظه انتظار قسم خورد که عشق او را آلوده نکند..آلوده نفرت و انتقام..آلوده گذشته های زشت وسیاهش..که با بودن او فقط محو می شود..
دیگر به انتظار غروب و دیدن اولین ستاره نمی نشیند..چرا که..درخشان ترین ستاره را -درون قلبش دارد..