تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
در یک غروب پائیزی داشتم با دوستی از پل رودخانه "راین"Rhein می گذشتم.هوا آفتابی بود و نسیم باد همانند یک ملودی- شاخه های باریک درختان را به رقص حرکت می داد.حرکت موج آب و دیدن کشتی را با دقت زیر نظر داشتم..از پل که عبور کردیم به منطقه ساحلی رودخانه نزدیک شدیم..نزدیک آب-تپه ای از سنگ قرار داشت که از روی آنها بالا رفتیم و سپس نشستیم..صدای امواج آب هنوز در گوشم موج می زند...او محو طبیعت شده بود و من غرق افکار خودم! غرق آن روز پائیزی-که با او کنار همین سنگهای لب رودخانه نشسته بودیم..و اینک مثل موجی خاموش و خسته-کنار این ساحل آرام-قرار گرفته بودم..

افسانه آه زندگی من-در نوشته های پراکنده ام جای داشتند!گهگاهی به صورت مقاله های کوتاه و بلند به دفتر نشریاتی که همکاری با آنان دارم ارسال می کردم و مورد چاپ قرار می گرفتند..اما گهگاهی! ولی آن روز-توسط همین دوستم-ایجاد "بلاگفا"برای بار نخست در ذهنم خطور کرد..صرفا به این خاطر که با مخاطبان بیشتری آشنا شوم و نوشته هایم همگانی تر شوند..با تشویق این دوستم همت کردم و در روز جمعه ۲۳september   "زمزمه های پائیزی" را به نگارش در آوردم که آغازی شد برای "زمزمه های دلتنگی"ام..

اولین نظر در آرشیو نظرات را از خواننده ای به نام حامد در یافت کردم که اینگونه نوشته بود:

"ایشالا که بهار دلت هیچ وقت خزون نشه و همیشه بهار بمونه.از پائیز فقط خاطره های خوبش را نگه دار و بس.."

حامد-مرا از "بلاگفا" به "وبلاگ" دعوت کرد و در امورات فنی همیشه یک همیار و همراه فوق العاده خوب و محترمی برایم بوده که در همین جا از این عزیز که لقب "استاد" را به او داده ام تشکر می کنم..

دومین نظر را از یک دوست عزیزی دریافت کردم که  ازنوشته های من  همیشه استقبال می کردند و نظرات مثبت ایشان در آرشیو ای میل هایم ثبت شده است..ایشان اینگونه نوشته بودند:

"نمیشه که تمام این احساسات ظریف را با یک نظر بیان کرد.متاسفانه فکر می کنم که هر کسی تو زندگیش پائیزی داشته که امیدوارم تکرار نشه.پس چه بهتر که راجع به آن فکر نکرد"

این دوست عزیز را به فرشته های آسمانی میسپارم و باشد که همیشه همراهش باشند-چه در زمین و چه در آسمان!

سه شنبه-۵ مهر ماه ۱۳۸۴ -"زمزمه های پائیزی"برای بار نخست این بار در وبلاگ به نمایش آمد..

اینک در آستانه فعالیت یک سالگی وبلاگم قرار گرفته ام.در این یک سال-پای حرف خیلی از دوستان دل شکسته جوان نشستم..دوستانی که هر کدام به نوعی خسته بودند..من سعی کردم از موضوعات فرهنگی-هنری -عاطفی و مشاوره با جوانان استفاده کنم..خوانندگان را با فلسفه آئین مراسم اروپای غرب آشنا کنم..آنها را به مهمانی دنیای عواطف خویش ببرم و تا حدودی بتوانم مشاوره خوبی برای این عزیزان باشم که البته اعتراف میکنم کار ساده ای نبود!!!چرا که همیشه با نظرات مثبت خوانندگان مواجه نبودم!همانطور که تشویق می شدم -تهدید نیز می شدم! همانطور که محترم بودم خوار نیز شدم! از مطالبم بار ها کپی کردند و منکرش شدند!اشعارم ترانه شد و من بی خبر آنها را از صدائی غریب که اصطلاحا آوازه خوان می نامند شنیدم . نمی توانستم شکایتی کنم چرا که مدارکم برای اثبات کافی نبودند!!!اما..تنها و تنها عشق من به نوشتن و احترام به خواسته دوستان عزیز خواننده وبلاگم-که با رفتنم مخالف بودند-و از مکانهای دور و نزدیک با من در ارتباطند -به وبلاگ نویسی ادامه دادم . ماندم..

من از همین جا دست همه دوستان و عزیزانی را که در طی این یک سال همراهی ام کردند را می فشارم و از فرد فرد آنان که با نظر های خود در بهتر شدن وبلاگم هدایتم کردند نهایت سپاس را دارم و خداوند را به خاطر وجود این خوبان شاکرم...

تشکر ویژه من می رود به دو عزیزی که همیشه اولین نظر ها را برایم می نوشتند..دو عزیزی که یکی عاشقانه دوستم دارد و دیگری قرار است از این به بعد دوستم بدارد..یکی عشق را به من آموخت و دیگری از این به بعد عاشقم خواهد بود..یکی دیروز را با من به امروز رساند و دیگری امروز را با من به فردا خواهد رساند..به یاری خداوند سبحان...

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM