تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
پرستوئی که مهاجرت کرد...

تیر ماه سال ۱۳۸۰ در روزنامه اطلاعات چاپ لندن-مسابقه ادبی برای ایرانیان خارج از کشور با عنوان"به یاد یار و دیار" برگزار شد که به بهترین اثر رسیده یک جایزه بلیت رفت و برگشت به ایران تقدیم می شد.در این مسابقه شرکت کنندگان می توانستند مقاله های ادبی-شعر-خاطرات یا داستان های کوتاه ارسال کنند.من نیز که  در این مسابقه شرکت کرده بودم-توانستم با ارائه داستان ارسالی و با یاری خداوند سبحان عنوان برنده را کسب کنم.

داستان من "پرستوئی که مهاجرت کرد..."نام داشت که در چندین قسمت برای شما خوانندگان گرامی به نگارش می آورم...

 قسمت اول:

 غبار یک خاطره را که در گذشته ای نه چندان دور اتفاق افتاده است را کنار می زنم و با هم نگاهی به آن می اندازیم.باشد که به یاد یار و دیار دل شما را با خود به دنیائی دور ببرد -دنیائی که در آن از دختری خواهم نوشت که امروز خنده هایش در گل ها محو شده-از مشعلی که سخن می گویم که خاموش شده و از الماسی که دیگر نمی درخشد.. 

..در یک روز بلند بهاری بود که احساس کردم چو تک درختی در کویر تنهائی غربت -ریشه ام خشکید.برگهای امیدم زرد شدند و شکوفه های آرزوهایم پر پر ...چه روزی بود!تاریخ ۲۰ ماه ژوئن -برابر با ۳۱ خرداد بود.روزی بود که نتیجه امتحانهای دانشجویان سال آخر رشته پزشکی را اعلام می کردند.من در دانشگاه شهر "کلن" تخصیل می کردم.برای تحصیلات دانشگاهی خانواده ام مرا به کشور آلمان فرستاده بودند و قرار بر این بود که بعد از دریافت دکترای خود به خاک عزیز ایران باز گردم.مجبور به زندگی در خاکی شدم که مردمانش استخوان گرگ بودند و از فرهنگ خارجی هراسان و از واقعیت گریزان!

ساعت هنوز ۱۰ صبح نشده بود و دانشجویان پیش به سوی سالن دانشگاه می رفتند.ساعت ۳۰/۹ صبح با هم دانشگاهی ام "پرستو" سر در کتابخانه دانشگاه قرار گذاشتیم.همان کتابخانه ای که خانه دوم ما شده بود و زیباترین اوقاتمان را در آن سپری می کردیم.کار تفریحی مان شده بود مطالعه و کار روزمره مان دانشگاه-کتابخانه و خوابگاه بود.ثانیه ها و دقیقه ها را گذراندیم تا ۶ بهار از عمرمان گذشت و ۱۲ زمستر تحصیلی -هم نشینی با دوستانی دانا و خردمند داشتیم که سخن بسیار داشتند اگر چه ساکت بودند!دوستی ما با کتابها-پاکترین و سودمندترین رابطه ای بود که می شد تجسم کرد.حتی دوستی من و پرستو هم در همین کتابخانه آغاز شد...

ادامه دارد...

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM