من و دنیای احساسم... |
قسمت دوم:
...روزی که در کتابخانه مشغول خواندن کتابی در باره "چگونگی کار قلب" بودم -متوجه دختری شدم که در حال مطالعه کتابی بود.دقت بیشتری که کردم دیدم فیلمنامه "سارا" را می خواند و خبر دار شدم که ایرانی است.به او سلام کردم و خود را معرفی کرد و با تبسمی گفت:"پرستو هستم." او یک دختر خوب ایرانی بود که در مدت زمان تحصیلات دانشگاهی از آشنائی او برخوردار بودم.دختری متین-مهربان-محقق و عاشق فرهنگ ایران باستان..
نسیم ملایم بهاری می وزید و برگهای سبز کوچک درختان را تکان می داد.هنوز پرستو نیامده بود!دقایق گذشتند و چیزی به ساعت ۱۰ نمانده بود.همراه با دانشجویان دیگر به سوی سالن رفتم و سر جای خود نشستم.صندلی پرستو در کنارم قرار داشت و هنوز خالی بود...چشمهایم به در ورودی سالن دوخته شده بود که او کی می آید؟ پرستو آدمی نبود که حتی از یک روز درسی اش هم بزند.در بدترین شرایط سلامتی نیز می آمد و حاضر نبود دقیقه ای را پوچ بگذراند.پس چطور در چنین روز مهمی حاضر نشده بود؟!استاد وارد سالن شد و مشغول سخنرانی شد.دستم را در کیفم انداختم و صدف دریائی را که از نیمه شکسته بود-بیرون آوردم و به او نگاه کردم.هنوز یادم است که چه روزی بود که این صدف نیمه شکسته از آن من شده بود...
..روزی از سختی درس ها نزد پرستو نالیدم و با بغض گفتم:"می ترسم!می ترسم آخرش خراب کنم و آبروی هر چه ایرانی و عاشقان خط ابو علی سینا را ببرم.از همه بد تر-با چه روئی به ایران برگردم؟!شاید بعد از ان کسی مرا در ایران نخواهد و...."که او خندید..او همیشه می خندید.هر فکری که می کردم و هر چه که می گفتم.امیدوار بو و هرگز مایوس نمی شد.مرا به خوابگاهش برد.از کشوی میز تحریرش یک صدف دریائی بیرون آورد.گفتم:" چه قشنگه! از کجا خریدی؟" خندید و گفت:" نخریدم.هدیه گرفتم!" پرسیدم:"از چه کسی؟" دوباره لبخندی ملایم بر لبانش دیدم و گفت:" از آبهای خزر"
پرسیدم:"آبهای...خزر؟!!" گفت:"آره..من اهل شمال ایرانم و خانه ما نزدیک دریا کنار بود.شنا کردن در آن آبهای شور آبی رنگ-از کارهای روزمره من بود.مادرم همیشه می گفت که من ماهی سیاه کوچولو هستم." بعد-صدفش را با مشت از وسط دو نیم کرد! با تعجب پرسیدم:"پرستو!چه کار می کنی؟حیفه!" خندید و گفت:"بیا بگیر!نیمی از آن مال توست و نیمی دیگر مال من.روزی که قبول شدیم -دو نیمه را به هم می چسبانیم و دوباره صدفمان به حالت روز اول خود بر می گردد." با خوشحالی گفتم:"قبوله!شرط تو را می پذیرم." و از آن موقع همیشه این نیمه شکسته صدف-همراهم بود.به صورت یک امدادگر در امتحانها..سمینار ها و..هر جا که می رفتم با خود به همراه داشتم..حتی امروز!
ادامه دارد....