من و دنیای احساسم... |
...سخنرانی استاد تمام شد و پرستو هنوز نیامده بود.بسیار متعجب بودم ..استادمان یک برگه قبولی و یک تقدیر نامه ضمیمه آن-به تمامی دانش جویان حاضر در سالن اهدا کرد.از اینکه شکرخدا من هم رو سفید از آب در آمده بودم و سایه سربلندی خاکم و خانواده ام و نیز مایه افتخار خودم خیلی خشنود بودم.مدارک پرستو نزد استاد ماند تا به قول خودش حضورا و شخصا به او اهدا نماید وتبریک گوید.همه خوشحال بودیم و در فکر آینده نگری های خویش بودیم.با افتخار ما دکترهای جوان سالن و محوطه دانشگاه را ترک کردیم و قرار گذاشتیم به رودخانه "راین"Rheinبرویم و قایق سواری کنیم...بهتر بنویسم موفقیت خود را بر روی آبهای آبی جشن بگیریم .
رودخانه راین از قلب شهر کلن می گذشت و در غروب و شب منظره تماشائی داشت.چراغهای روشن بر دل دریا نور می انداختند و صدای قایق های موتوری آدم را به یاد بندر انزلی و دریا کنار می انداخت.
پرستو چقدر این شهر را دوست داشت!
هنوز به چند قدمی محل پارک قایق ها نرسیدیم که متوج انبوه جمعیت و حضور ماشین پلیس . اورژانس شدیم.نزدیکتر رفتیم و متوجه وجود یک آدمی که خیس بود و توسط غریقان از آب بیرون کشانده شده بود شدیم.بچه ها گفتند :"بیائید کاملا جلو برویم." همگی جلو رفتیم و ناگهان من فریاد بلندی کشیدم....
نه...................................................................................................................................
آن شخص پرستو بود و روی بدن او خطوط قرمز نقش بسته بود.بدنش آغشته به خون بود که بر روی لباس خیس او -مثل گلهای کاغذ" آکوارل"Aquarellنقش انداخته بودند...
دکتر ها به او تنفس مصنوعی دادند ولی او به حال نیامد.گویا ساعتها در آب خوابیده بود...
من به عنوان یک پزشک جوان قادر به کاری نبودم.حتی کمر خمیده ام را نمی توانستم صاف کنم..او دیگر نفس نمی کشید.ماهی شناگر دریای خزر-حال اسیر تور صیادان رودخانه "راین"شده بود...
خدایا چطور ممکن بود؟؟!.......