تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
"پرستوئی که مهاجرت کرد.."قسمت چهارم و آخرین قسمت...

...پلیس مشغول بازجوئی از تعدادی افراد مورد نظر بود و این گزارش به دست آمد که یک مرد مسن آلمانی با سابقه-با چاقوئی به درازای ۱۱ سانتیمتر-به او ضربه زده و او از بالای پل رودخانه به آبها افتاد!ضارب اعتراف کرد که مخالف وجود خارجی ها در محوطه خودش است و ادعا می کرد که وجود خارجیان باعث شده که او و افرادی مانند او به ورشکستدگی کشیده شوند..او این کار را یک امر وحی شده در خود میدید و افتخار می کرد که با قتل خارجی ها-کشورش را از هر گونه فساد آنها پاک می سازد!

پرونده "زاشا گراف"Sascha Graf  سیاه بود ولی  پلیس آلمان تنها توانست او را برای چند سال معلوم شده به زندان حبس کند و سپس می بایست مورد نظر روانکاران قرار بگیرد و به اصطلاحا "دیوانه خانه"انتقال یابد..۴۰ سال از عمرش می گذشت و از زمان اختلاف با بازرگانان ژاپنی به نبرد علیه خارجی ها پرداخته و کار تفریحی او به قتل رساندن هر خارجی ای بود که جلوی پایش سبز می شد!!!

شوق قایق سواری بر آبهای آبی راین که با خون پرستو خونین شده بود از دلم رفته بود.آرام آرام به طرف خوابگاه رفتم..از مسئول خوابگاه کلید اتاق پرستو را گرفتم و وارد آنجا شدم..چه اتاق کوچک با صفائی! مثل همه اتاق ها کوچک بود ولی با صفای خاصی تزئین شده بود.قاب مینیاتوری و عکسی از والدینش برروی میز تحریرش-کتابهای درسی و ایران شناسی در روی کتابخانه اش به چشم می خورد.گلیمی کوچک ایرانی جلوی در با نقش نقشه ایران و در یک لحظه کوتاه آدم حس می کرد در ایران است و شور و صفای آن دیار به آدم دست می داد.نمی دانم ..با آنکه مرتب در اتاق او بودم ولی این بار اولی بود که احساس می کردم که اتاقش گویا یک قسمت جا مانده ای از ایران است که باید به جای خالیش برگردد...

کشوی میز تحریرش را بیرون کشیدم و نیمه صدف او را دیدم.آن را برداشتم و با چسبی به نیمه مال خودم چسباندم.حالا آن صدف-به مانند روز اول خود کامل شده و ما هم در شرط بندیمان بردیم و قبول شدیم.

ای کاش با هم می چسباندیم ...و اصلا ای کاش...

آن شب تا صبح بیدار بودم و از پشت پنجره خوابگاه به بیرون نگاه می کردم.چه از دور همه چیز زیبا است!شهر چه چراغانی بود!گویا شب عید است و یا جشن کریسمس!ولی -این نگاههای دور و نزدیک همه به دل و جان آدم چنگ می زنند.همه با هم دشمنند.دیروز اختلاف بر سر سیاه پوستان بود و امروز بر سر رنگ موهای سر من وشما!

باران می بارید و از پشت شیشه شاهد گریه های آسمان بودم که با دل من می بارید..رودخانه راین با بارش باران به رگباری از خشم طبیعت بسته شده بود ولی...این باران-پاک کننده نه خون پرستو بود و نه خون صدها مقتول دیگر که به جرم "خارجی" بودن در این رودخانه جان دادند...

بهار بود..اما دلم مثل یک روز پائیزی سرد و خزان شده بود.فردای آن روز به دانشگاه رفتم و مدارک پرستو را گرفتم و به خانواده اش ارسال کردم.خبر قتل پرستو از طریق استادان و مسئولان دانشگاه و شهردار شهر "کلن"cologne به خانواده اش در ایران رسید و آنها با کمک سفارت جمهوری اسلامی ایران در "بن"Bonn تقاضای رجوع جسد او را به ایران کردند..

دوباره بهار رسید و یک سال از قربانی شدن پرستو می گذشت.پرستوئی کهدر قفس اسیر شد و جان داد...پرستوئی که مهاجرت کرد و در تاریکی به فلک سر کشید و دیگر بر نگشت...

من هم بار سفر را بستم و طبق قولی که به خانواده ام داده بودم با دست پر به خاک عزیزم ایران بازگشتم.به خاکی که در آن سر کوچک و بزرگ -کم و زیاد-سیاه و سفید تبعیض قائل نمی شوند و خون کسی نخواهد ریخت...به خاکی که در آن عشق و صفا -ایثار و فداکاری می روید و به خاکی که زادگاه پرستوهای بهاری است...

نوروز و نوروزهای دیگر را با خانواده ام  می مانم و با خانواده پرستو به عزای اولین سال او نشستیم.هدیه شرط قبولیمان که آن صدف دریائی بود را بر سر مزارش نهادم..به یاد دختری که در کنار آبهای خزر به دنیا آمد و در رودخانه راین جان داد....     

  نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM