تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
پدیده اول:

استاد وارد کلاس شد.

-آقای "X" را به یاد دارید-استاد کلاس های جبرانی؟!

-عده ای:بله!...عده ای:نه! عده ای:کدام؟!

-مرد!

- عده ای:چی؟! عده ای:بله؟؟! عده ای:نه!!!

از این خبر همه شوکه شده بودیم..دهان ها باز ماند..چشم ها گرد..غمگین..دقایقی بعد-همه معمولی..دوباره صدای خنده سالن را پر کرده بود و چه زود فراموش شد!

این در حالی بود که من می گریستم و هنوزم--می گریم...

پدیده دوم:

توی ذهنش بارها بهش گفت که دوستش داره..عاشقشه..خاطرخواهشه..براش می میره...

ولی-هر وقت که می خواست رو در رو بهش اینو بگه--چشم تو چشم-می دید که حرفی برای گفتن نداره!

بازم تو ذهنش و در دلش می گفت:"..که یک روزی بهش می گم...:

نتیجه:

فاصله بین" مرگ" و "زندگی" برای استاد یک نفس بوده و برای ما نیز جز این نخواهد بود!

اما-فاصله شنیدن و پذیرفتن این امر-چون شب یلدا درازاست..همانطور که لحظه های تنهائی در زندگی...

و به تو ای قشنگ روزگار من!

هرچند که شبهای زمستان سرد است وسپید-اما نمی خواهم هرگز به خواب زمستانی بروم که می ترسم عمر جیرجیرک برای بیان گفتن "دوست دارم" کوتاه باشد...

بنابراین..بمان! توئی که با من بودی...

چرا که می خواهم دگر بار ببینمت و تنها برای تو بنویسم...

...از حکایت شبهای بلند یلدای زندگیم..

                                            تا آنجا که باری دگر به جهان شگفت انگیز لبخند بزنم...          این بار با تو!

" تولدم مبارک!"   

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM