من و دنیای احساسم... |
آسمون من و تو یه مدته سیاه شده گفتن "دوست دارم"کم شده کیمیا شده
اون غروبی که گذاشته بودمش یه جای دور اومده باز توی قلب من و تو خدا شده
اون حسادتها که اولش طعم عاشقی داشت حالا انگار ارزشش قد یه ادعا شده
اون دستهامون که داده بودیم تو رویاها به هم تقصیر کیه؟..نمی دونم!ولی رها شده
ما قرار نبود مث بقیه زندگی کنیم چرا حرفهامون مث تموم آدمها شده؟!
گنبد عشق من و تو ضریحش طلائی بود طلاها ریخته و جنس گنبدا بلا شده
ما را چشممون زدند-ما که با هم بد نبودیم ما چه تقصیری داریم که قحطی وفا شده؟!
کسی که مراقب عاشقیمون بود همه وقت حالا به شکستن عهد ما بی اعتنا شده
من یه مدته تحمل میکنم غصه ها را به خودم میگم شاید راست راستی اشتبا شده
اما نه!-اما نه دیدم که عشق روزهای اولمون رنگ عادت بد روزهای هفته ها شده
دل من دستهاشو برده آسمون-اون ور ماه چشمامم خونه امن ابرهای خدا شده
اما کاش..اونی که تا دیروز میگفت مال منه خیلی راحت بگه که دیگه ازم جدا شده...