من و دنیای احساسم... |
:جانم؟
-من لباس عیدی ندارم ها!مگه قول ندادی...(و گریه میکند)
:عزیزم باشه.بذار بابائی بیاد با هم میریم.الهی قربون پسر گلم برم.اشک نریز قند عسل مامان.امیدم..
وااای!از دست این بابا و مامان!مگه این لباس چشه؟هان؟!اه..کاش میشد منو امسا ل بفرستند خارج.خسته شدم هی غر میزنن!
بابا؟عیده ها!مگه نگفتی میریم شب عیدی لباس میخریم؟
(پدر در حالیکه عرق از پیشانیش میریزه)باشه بابا جون.سفارش دادم.میگه طول میکشه.
مامان؟غذا حالا کی حاضر میشه؟چرا بوی ماهی نمیاد؟مگه نباید امشب پلو سبزی ماهی خورد؟
(مادر در حالیکه تنها یه قابلمه خالی روی اجاق دارد و وانمود میکند که دارد غذا را حاضر میکند و با گوشه روسری اش آرام اشکهایش را پاک میکند)به زودی!
۳ برداشت متفاوت از ۳ خانواده متفاوت در ذهنمان تجسم کردیم.یکی در ناز و نعمت...دیگری از فراوانی نعمت نالان و...یکی هم تکی نانی با خون آغشته!
علی رغم تفاوت زیاد..در همه این ۳ مورد یک وجه مشترک بود..
آنها یک خانه داشتند.سقفی که زیر آن میشود احساس آسودگی کرد.و میتوان رویاها را با هم سقفان خود در میان گذاشت..چه رویای بزرگ..و چه کوچک.جائی که میتوان در آن پرید تا قد کشید.
آنها یک نکته مشترک دیگری هم داشتند:والدین!فرشته هائی که خدا به صورت امانت به روی زمین فرستاد..
در زندگی خواسته های خود را تا کودکیم به والدین خود می گوئیم..بعد به پدرها و مادربزرگها و همینطور تا خواهر و برادرها...و وقتی به رشد رسیدیم و خود به میل خود همسفر خود را پیدا میکنیم با حمایت آنها برای فرزندان خود برنامه ریزی میکنیم.با الهام از مهر و محبتی که تا دیروز از کانون گرم خانواده داشتیم میتوانیم نوروزها و تابستانها را جشن بگیریم و منتظر برگ خزان و ریزش گوله های سپید برف باشیم.
اما...در خانه-جائی که دل در آن می تپد-دل بعضی بچه ها نمی تپد!چرا که خانه ای ندارند..این بچه ها..در عیدها کسی را ندارند که به دیدنشان بروند.این بچه ها هرگز نمی گویند:"بابا بستنی چوبی میخوام.مامانی...شبت بخیر!"
این بچه ها نه مهر والدین دیدند و نه خشم آنها..نه میدانند خاله کیه و نه با مهر عمو آشنا هستند..
خانه آنها مکانی است که به آن "بهزیستی" می گویند و مادران آنها مربیان و مددکاران دلسوزی هستند که همانند پروانه انجام وظیفه میکنند.هر آشنائی که از انجا عبور کند لقب خاله/دائی/عمو و عمه را به خود می گیرد.آنجا همه با هم خواهر و برادرند...
این کودکان بی والدین نبودند!مگر یک گل بدون ریشه غنچه میکند و شکوفا می شود؟!اما..والدین آنها بر اثر ناچاری و از روی اجبار دور احساسات خود حصار کشیدند و خود را از نور چشمان خود که سهمشان تنها خاطره تولد شیرینی است محروم کرده اند که این خود سخت ترین مرحله است...
کاش باور داشتند که یک فرزند با نداری هر کسی اگر نسازد با نداری والدینش میسازد..کاش می توانستند باور بدارند که در چهار چوب اخلاقی هر انسانی و در هر جای دنیا آغوش محبت برای آنها باز است..روح این بچه ها خیلی بزرگ است.ما از آنها چیزی میطلبیم-در حالیکه آنها به ما چیزی می دهند.ما از آنها فاصله میگیریم..و آنها با ما نزدیکند..
امیدوارم این کشف من بیهوده نباشد!بالآخره مهری و محبتی هم وجود دارد مگر نه؟!منظورم آن امکان بزرگی که برای از هم مراقبت کردن و به هم کمک کردن و عاطفه نشان دادن وجود دارد.نباید بگذاریم از صحنه خاطراتمان ناپدید شوند...
ایام عید نزدیک است.همه ما خانه های خود را تمیز تر از همیشه کرده ایم و لباس های نو خریده ایم.عیدی ها کم کم آماده پخش هستند..مبارک است..اما-به خانه تکانی دل هم رفته ایم؟