من و دنیای احساسم... |
دستانم را به سمت صورتش بردم و نوازشش کردم.آرام با او صحبت کردم...اسم هائی را که تا دیروز خودش با عشق صدا می زد را اینک من به زبان آوردم و او- شنید ...او اشک ریخت-تنفسش شدت گرفت و من- تنها اشک ریختم...
طاقت تحمل اینکه اسطوره بزرگ فامیل با حرکت آرام خود به ایستگاه آخر زندگی نزدیک می شود دگرگونم کرد.و سخت تر این است که شاهد سوختنش هستم بی آنکه بتوانم قطره آبی به رویش بریزم...حضور او هنوزم بهانه ای است برای گرد آوری اقوام و خویشاوندان..
دکترها می گویند در " کما " قرار گرفته است.
کما؟!...بله!همان واژه ای که از دیدگاه یوناییان به معنای خواب عمیق است و از دید پزشکی مفهوم تخریب شدن سیستم عصبی انسان و از کار افتادن مغز است.
اما....او که دلش تخریب نبود!...
او-مرا شناخت .مرا حس کرد و با هر حرکتم که از اطاق دور میشدم عکس العمل نشان داد.
حرف دکتر را بالاجبار قبول می کنم..بله..حق با اوست...باشد..قبول! ولی....دلش زنده است و این در حالی است که خیلی ها که حتی ارزش فکر کردن -به زبان آوردن و نوشتن نامشان هم وجود ندارد...آنها که در همین نزدیکی ها-شاید به فاصله تنها چند متر آن طرف تر قرار دارند-مرا نمیبینند و نمی خوانند..همانطور که تا الآن قادر به دیدنم نبودند و نتوانستند نه مرا بخوانند و نه اندیشه-حس و رویای مرا..
می دانید چرا؟!
چونکه از دیدگاه من این آدمها در کما هستند!!!