من و دنیای احساسم... |
روزی بود و روزگاری بود....هنوزشم باز یکی هست و یکی نیست...یکی که می خوای باشه تا کنارش محبت حس بشه...تا اونم محبت تو را حس کنه...پس چرا می گن غیر خدای مهربون کسی نبود؟!
همه پرسیدند:"پس کجائی؟بیا!آپ کردیم....یا آپ بکن!"
من..نبودم و بودم...سفری داشتم به عالم یه دختری که هنوزم هر وقت می بینمش میگه:"تا حالا نشد قلبا بگم که خوشبختم!"
وای..وای..وای..که چه دلم گرفت!
چشمهامو بستم تا به دنیای این دختر سفر کنم...چه دختر نازی!به گمونم ۳ سالشه..موهای مواجش دل آدمو میبره...دستهای کوپولیش..خنده هاش...آروم آروم می خوند....ای شکسته..تو شکستی....
بازم دلم گرفت!آخه اون که ۳ سالشه..چرا این شعر سنگینو خوند؟
پاهاش زخم شد...آخی...چه گریه ای کرد...از خون می ترسید.با یه بوس از مامان...یه بستنی یخی سبز رنگ از پدر بزرگ و یه دست نوازش از مادر بزرگ زودی زخمش مرحم دید..
اولین نقاشیشو برای مامانش کشید...اولین شیرینیشو برای مادر بزرگش و پدر بزرگش پخت...از بچگی عاشق بود..عاشق زندگی...عاشق فامیل...
تنها رو کول پدر بزرگش اسب سواری می کرد...
دخترک اینک دیگه بزرگ شده بود ولی درون کودکش با او همگام شد...
هنوزم بوسه مامان با اونه...اما نمیتونه باور کنه که رسم زمونه رسم خوشایندی نیست.
دست نوازش مادر بزرگ رفت و پدر بزرگ ضعیف تر از اونیه که بلند بشه و بره یه بستنی یخی بخره...
یه روزی یه دوستی بهش گفته بود:"روزی میاد که به این زخم ها می خندی!"
ولی او هرگز نخندید..جای زخم ها همراشه...
فقط نگاش کردم...برای همین نبودم-ولی...بودم!