تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
در میان ایرانیان کمتر کسی را دیدم که با  "شب یلدا" آشنائی نداشته باشد.

به ندرت دیدم که کسی تفال به حافظ نزند..هندوانه روی میزش نباشد..شب زنده داری نپردازد ..و بلند ترین شب سال را با افراد خانواده جشن نگیرد.

بازگویی خاطرات و قصه گویی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها در این شب لذت دیگری دارد.

پدر بزرگ از خاطرات شیرین سربازی اش می گفت و مادر بزرگ از قدیم ها و سنت گیلانی ها در این شب...اینکه چگونه "کونوس" (ازگیل) خام را در خمره ریخته و با آب و نمک تا بهار آن را نگه داشته و با گلپر می خوردند.

  سفره یلدا روشنائی و برکتش از این دو بزرگ فامیل بود و ما در پرتو نور و گرمای این بزرگان از اهریمن ها در امان بودیم...

...مادر بزرگ رفت و پدر بزرگ تنها ماند.لحظه های زندگیش بدون مادربزرگ چون شب یلدا بلند بود.

پدر بزرگ طاقت دوری مادر بزرگ را نداشت و بعد از ۵ یلدا بدون او به سویش پر کشید تا بار دیگر یلدا را کنار هم باشند..

پدر بزرگ نمی دانست که بی وجود او و مادر بزرگ همه شب برای من شب یلداست..شب یلدائی که تاریک است..یلدائی که نه قصه مادربزرگ در بر دارد و نه خاطرات خوش سربازی پدر بزرگ را..

هندوانه یلدا نیز شیرین نخواهد بود و انار یلدا دیگر سرخی عشق را نخواهد داشت..

پدر بزرگ یلدا را دوست داشت و مادر بزرگ سنتی تر از آنی بود که به همین راحتی از مهمترین شب سال بگذرد..

منم یلدا را دوست دارم..ولی با چه نیتی پای سفره یلدا بنشینم؟!...

یلدا بر همه مبارک...

  نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
هر چه بیشتر از حوادث خوب استقبال کنی رویدادهای خوب بیشتری اتفاق خواهد افتاد. " برایان رابینسون "

مرد جوانی -پدر پیرش مریض شد.جوان پیرمرد را که بیماری اش شدت گرفته بود در گوشه جاده ای رها کرد و از آن جا دور شد.پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید.رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر-روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند.


" شیوانا "  از آن جاده عبور می کرد.به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند.

یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت: این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد به وجود می آورد.حتی پسرش هم او را در این جا به حال خود رها کرده و رفته است.تو برای چی به او کمک می کنی؟!

شیوانا به رهگذر گفت:من به او کمک نمی کنم!!!من دارم به خودم کمک می کنم.اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم-چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم؟

من دارم به خودم کمک می کنم!.... 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 7:25 قبل از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM