تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
آن سال تا اواسط تابستان در دهکده باران بارید.روزی کد خدا همه را در میدان دهکده جمع کرد و به آنها گفت:

" از این به بعد دیگر نباید نگران قحطی و خشکسالی باشیم.باران برای همیشه بر سرزمین ما می بارد و ما دیگر نگران آب خود نخواهیم بود."

پیرمردی که در بین جمعیت ایستاده بود با صدای بلند گفت:

" چرا به مردم امید غلط می دهی؟! امید غلط باعث می شود اهالی خاطرشان جمع شود و دیگر نگران آن چه واقعا قرار است رخ دهد نباشند!! باران مال فصل بهار و پائیز است و باران تابستان نشانه خوبی نیست که تو بی جهت آن را اینگونه تعبیر می کنی! به جای امید غلط دادن هشدار بده و مردم را به خطر سیلاب های بزرگ و شسته شدن خاک زراعی و قابل کشت مزارع متوجه کن. امید دادن کار خوب و ارزشمندی است اما به همان اندازه امید غلط دادن کاری است خطا و زشت و ناپسند.باید خیر و برکت هر اتفاق را قبل از هر چیز جستجو کرد اما در عین حال نباید خود را به نادانی زد و معایب و خطرات را ندید. امید غلط باعث کور شدن و ندیدن می شود و این خیلی خطرناک است."   

  نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM