من و دنیای احساسم... |
"بلندترین ارتفاع" برام "تخته پرتاب" توی استخر بود...
وقتی که "پدرم" تنها "قهرمان" قصه هام بود...
وقتی که تنها معنای "عشق" برام "آغوش مادرم" بود.....
وقتی که "شانه های پدربزرگم" برام "قویترین پناهگاه" زندگی بود....
وقتی که تنها چیزی که میتونست "آزارم" بده "کبودی روی زانوم" بود...
وقتی که تنها "شکستنی" توی دنیا "اسباب بازی" دوست داشتنیم بود...
وقتی که تنها معنای "خداحافظی" تا "فردا" بود....
زندگی خیلی تغییر کرده...اینطور نیست؟!!!