تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
تقدیم به روح پدربزرگ عزیزم -که محبتش بی دریغ بود و دلتنگی ام برایش بی پایان...

هر روز پدرم کار می کنه-تا بتونه به سختی خرج زندگی را بده

تا مطمئن باشه که ما به اندازه کافی داریم که بخوریم

تا بتونه کفشهامو برای پاهام نگه داره.

هر شب پدرم منو می بره و رو تخت می خوابونه-روی سرم بوسه می کنه-بعد اینکه با خدا عبادتم تموم می شه

و سال هایی پر از غم و غصه بود که ما پشت سر گذاشتیم.

ولی در طول این سالها-ما با همدیگه قوی بودیم و ایستادگی کردیم.

ما در سختی ها و مشکلات قوی بودیم .

پدرم مقاوم بود و مادرم هم کنارش بود.

بزرگ شدن در کنار اونها آسان بود.

زمان و سال ها به سرعت گذشتن....من هم پا به سن گداشتم...

زمانی رسید که می تونستم تشخیص بدم که حال مادر خوب نیست.

پدرم هم اینو می دونست...حتی- مادر هم اینو می دونست...

مادر-در گذشت..بعد از آن-دنیای پدر به هم ریخت و کارش گریه کردن بود...

تنها چیزی که می تونست بگه این بود:

"خدایا-چرا او؟!منو بگیر!"

هر روز می نشست و روی صندلی اش می خوابید.

پدر هرگز به طبقه بالا نمی رفت-برای اینکه مادر دیگه آنجا نبود.

بعد یک روز پدرم گفت:

"پسرم!به تو افنخار می کنم-به طوریکه بزرگ شدی افتخار می کنم."

پدر گفت:

"از پیش من برو و تنها زندگی کن!نگران من نباش.من تنهایی از پس خودم بر میام."

پدر گفت:

"کارهایی هست که تو باید انجام بدی!"

پدر گفت:

"جاهایی هست که تو باید ببینی!"

و...با چشم های پر از غم به من نگاه می کرد.

مثل اینکه داشت با من خداحافظی می کرد...

هر بار من بچه هامو بوس می کنم-کلمات پدرم در گوشم زنگ حقیقت می زنن.

پدرم می گفت:

"بچه ها در لا به لای تو بزرگ می شن.بذار بزرگ بشن!اونها هم روزی تو را ترک خواهند کرد."

هر کلمه ای که پدر می گفت را به خاطر دارم.

من-بچه هامو می بوسم و دعا می کنم که اونها هم راجع به من فکر کنن.

اوه...من دعا می کنم-که اونها هم-یک روز راجع به من فکر کنن.همونجوریکه من می کردم.

همونجوریکه-من راجع به اونها فکر می کردم...

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM