تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی...
 
من و دنیای احساسم...
 
من نمی خوام در باره چیزایی که پشت سر گذاشتیم حرفی بزنم.

با اینکه آزارم می ده-اما دیگه به تاریخ پیوست.

من همه کارت هامو بازی کردم. تو هم- همین کارو انجام دادی.

چیزی دیگه برای گفتن نیست.دیگه- آسی واسه رو کردن نیست.

برنده- همه چیزو با خودش می بره.بازنده در برابر برنده سرش پائینه!

و این- سرنوشت اونه.

وقتی در آغوشت بودم- فکر می کردم به اونجا تعلق دارم.

این حس به من دست می داد که اطرافمون حصاری درست کنیم و خونه ای بسازیم.

فکر می کردم که اونجا قوی خواهم بود.ولی- فکر احمقانه ای بود!

ما طبق قوانین بازی کردیم.خدایان طاسی واسه ما انداختند.

می دونی! مغزشون مثل یخ سرده!و اونی که می بازه -بدون که عشقشم از دست می ده-عزیزم!

برنده- همه چی رو با خودش می بره! بازنده باید سقوط کنه!

این- ساده و واضحه..چرا باید شکایتی داشته باشم؟!...

بهم فقط بگو- که آیا بوسه اون-مثل بوسه های منه؟

آیا همون احساس رو داشتی که من صدات می کردم؟!...

جایی در اعماق درونت باید می دونستی که دلم برات تنگ شده.

اما- چی می تونم بگم؟..

باید تسلیم قوانین می شدم.

قاضی ها تصمیمشون رو گرفتند.

من موندم و طاقت آوردم.

من تماشاگری در نمایش بودم.همیشه اون ردیف اول-پایین - نشسته بودم و این نمایش رو دیدم.

بازی دوباره شروع شده...

یه عاشق یا یه دوست هستی؟

این مشکل بزرگه یا کوچیکه؟!

فقط می دونم- که..

...برنده - همه چیزو با خودش می بره..

نمی خوام دیگه حرفی بزنم. چون این منو ناراحت می کنه.

و من اینو  درک می کنم.

 تو اومدی و با من دست دادی.

معذرت می خوام که منو انقدر ناراحت دیدی.

می دونی! دیگه اعتماد به نفسی برام نمونده. ولی می بینی که...

...برنده - همه چیزو با خودش می بره

برنده- همه چیزو با خودش می بره....

 

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط Shourak Sharifi  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM