من و دنیای احساسم... |
با اینکه آزارم می ده-اما دیگه به تاریخ پیوست.
من همه کارت هامو بازی کردم. تو هم- همین کارو انجام دادی.
چیزی دیگه برای گفتن نیست.دیگه- آسی واسه رو کردن نیست.
برنده- همه چیزو با خودش می بره.بازنده در برابر برنده سرش پائینه!
و این- سرنوشت اونه.
وقتی در آغوشت بودم- فکر می کردم به اونجا تعلق دارم.
این حس به من دست می داد که اطرافمون حصاری درست کنیم و خونه ای بسازیم.
فکر می کردم که اونجا قوی خواهم بود.ولی- فکر احمقانه ای بود!
ما طبق قوانین بازی کردیم.خدایان طاسی واسه ما انداختند.
می دونی! مغزشون مثل یخ سرده!و اونی که می بازه -بدون که عشقشم از دست می ده-عزیزم!
برنده- همه چی رو با خودش می بره! بازنده باید سقوط کنه!
این- ساده و واضحه..چرا باید شکایتی داشته باشم؟!...
بهم فقط بگو- که آیا بوسه اون-مثل بوسه های منه؟
آیا همون احساس رو داشتی که من صدات می کردم؟!...
جایی در اعماق درونت باید می دونستی که دلم برات تنگ شده.
اما- چی می تونم بگم؟..
باید تسلیم قوانین می شدم.
قاضی ها تصمیمشون رو گرفتند.
من موندم و طاقت آوردم.
من تماشاگری در نمایش بودم.همیشه اون ردیف اول-پایین - نشسته بودم و این نمایش رو دیدم.
بازی دوباره شروع شده...
یه عاشق یا یه دوست هستی؟
این مشکل بزرگه یا کوچیکه؟!
فقط می دونم- که..
...برنده - همه چیزو با خودش می بره..
نمی خوام دیگه حرفی بزنم. چون این منو ناراحت می کنه.
و من اینو درک می کنم.
تو اومدی و با من دست دادی.
معذرت می خوام که منو انقدر ناراحت دیدی.
می دونی! دیگه اعتماد به نفسی برام نمونده. ولی می بینی که...
...برنده - همه چیزو با خودش می بره
برنده- همه چیزو با خودش می بره....