من و دنیای احساسم... |
وقتی به جهلِ جوانی، بانگ بر مادر زدم. دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت:
مگر خُردی فراموش کردی که درشتی میکنی
چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
چو دیدش پلنگ افکن و پیلتن
گر از عهد خردیت یاد آمدی
که بیچاره بودی در آغوش من
نکردی در این روز بر من جفا
که تو شیرمردی و من پیرزن ..."
زمانیکه دانش آموز کلاس سوم بودم پدربزرگ نازنینم این قطعه ادبی از کتاب فارسی را با من انقدر تمرین کرد تا حفظ شدم.پدر بزرگی که به دنبال بیماری کوتاه مدتی چشم از جهان فرو بست و سوی خدا پر کشید..این ماجرا به قدری سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت نکردم کار دیگری در حقش انجام دهم.و متاسفانه تاریخ تکرار شد...من نیز مقابل فرشته زمینی که خدا از آسمان به امانت برایم فرستاد درشتی کردم و قلبش را شکاندم.فرشته ای که از جنس پدر بزرگم بود..یادگار او بود..بله...عزیز روزگار...مادرم!
تا اینکه چندی پیش بعد از سالها زندگی مشترک همسرم از من خواست که برای صرف شام با زن دیگری به رستوران رفته و او را به سینما ببرم!شک برم داشت.این زن کیست که تا به امروز همسرم این پیشنهاد را به من نداده بود؟آیا از اقوام اوست؟ که در این صورت لزومی به همراهی من ندارد....آیا از دوستان قدیمی من است؟!!همسرم گفت:"عزیزم..من خیلی دوستت دارم.اما میدونم این زنی که ازش حرف میزنم عاشقته و از صمیم قلب دلش می خواد که چند ساعتی را باهات بگذرونه!" آن گاه متوجه شدم که منظور او کسی نیست جز مادرم که سالهاست مسولیت زندگی سنگینی را به دوش کشیده است و متاسفانه من نیز با مشغولیت کاری و ارائه کارهای خانه موجب شد که فقط بتوانم هر از چند گاهی آن هم آخر هفته به ملاقاتش بروم و این در رابطه یک مادر/دختر یعنی اوج جدایی! (در مورد آقایان این ارتباط چندان شدید نیست که از دوری هم افسرده حال شوند..اما روانشناسان به خاطر رابطه نزدیک مادر/دختر به این امر که در هفته ساعات زیادی با هم بوده اشاره کرده اند)
آن شب به مادرم زنگ زدم و او را برای صرف شام در رستوران مورد علاقه اش و سپس دیدن یک فیلم خوب در سینما دعوت کردم.مادرم پرسید:"دخترم اتفاقی افتاده؟!حالتون خوبه؟مشکل مالی ندارین؟یا همسرت که حرفت نشده؟!!.."مادرم از ان دسته زنانی است که همیشه من و همسرم را ما میداند و قابلمه های غذا (به ویژه غذای مورد دلخواه همسرم ) و پاکت های میوه اش را برای هر دوی ما به آدرس ما میفرستد.خیالش را راحت کردم و جواب دادم:"معلومه که اتفاقی نیفتاده!دلم خواست یک شب رو با مادر عزیزم سپری کنم..فقط من و شما.فکر می کنم به هر دوی ما خوش میگذره."خوشحالی را از لحن صحبتش حس کردم. عصر چهارشنبه بعد از سر کارم به طرف خانه مادرم رفتم.خوشحالی از صورتش می بارید...با آن آغوش همیشه بازش و چهره شیرین و تبسم ملایمش مرا در اغوش گرفت و مسلما سراغ همسرم را نیز گرفت!مثل همیشه لباسی زیبا و شکیل پوشیده بود...مادرم ظاهرش همیشه آراسته است..به طوری که هر کسی او را میبیند میپرسد مهمان دارین یا به مهمانی میروید؟بله..مادرم خانمی بسیار با تجربه ..دور اندیش و فهیم است و اصولا زندگی با ایشان برای من درس است و در اغلب کارها من و همسرم با ایشان مشورت میکنیم.با لبخندش معصومیت و نورانیت فرشتگان آسمانی مشهود شد.در مسیر راه بودیم به من با ذوق گفت:"به خاله و دائیت تعریف کردم که امشب با دخترم بیرون میروم.همه تحت تاثیر قرار گرفتن و بیصبرانه منتظرن تا از این ملاقات سر در بیارن."گرچه او فرهنگی بوده و در مقام مدیر..ناظم..و معلم نمونه همه ساله لوحه تقدیر در یافت میکرد اما هرگز به خود مغرور نبود و هرگز مدعی نبود که فرزند فلان الوله از قوم قاجار و ...بوده است..همیشه چون درختی ر بار سنگین بود و نیازی به توضیح بیوگرافی اش نبود.چرا که گوهر شناسان قدر گوهر را دانستند و شناختند و از این بابت همیشه به خود میبالیدم و هنوزم میبالم.
با هم به رستوران رفتیم..مادرم طوری بازویم را گرفته بود که به همه خواست نشان بدهد این دختر جوان شایسته فرزند من و من بانوی شایسته جهان هستم...خدایا...چه لذتی در دل این مادرم بود...منوی غذا را برایش خواندم .چرا که او عینکش همراه نبود و سپس با لبخند به من گفت:"پدر صلواتی!وقتی بچه بودی این من بودم که منوی غذا را برای تو و برادرت می خوندم."در جواب گفتم:"چه اشکالی داره؟!حالا من میخونم که گوشه ای از زحماتت جبران بشه."ساعات زیبائی بود..نه نگران مطلب نا نوشته روز بعد اداری ام بودم و نه نگران کارهای همیشه نیمه تمام خانه!آرامش خاصی داشتم و نگاه مهربان مادرم مرا دلداری میداد...البته بماند که بی اقرار چندین بار جای همسر مرا نیز خالی کرده بود!و این تظاهر نبود...او قلبا داماد و عروسش را دوست دارد و دیدار من یا برادرم بدون همسرانمان چندان باب دلش نیست!!!!(تعجب نکنید .او ایرانی است و از نادر مادرزن/مادرشوهر فداکارست!)
به قدری حرف ناگفته داشتیم که فرصت به دین فیلم نشد.(مادرم اهل قیلم و سینما نیست و جز با پدرم با کسی دیگر هرگز سینما نرفت.حتی من و برادرم که فرزندانش بودیم و هستیم.)
آخر شب وقتی او را به منزل رساندم به من گفت:"خیلی دلم می خواد که دوباره با هم بیرون بریم.اما قول بده که هم همسرت را دعوت کنی و هم من شما را مهمون کنم." من هم موافقت کردم .در خانه همسرم پرسید:"خوب....برنامه شام مادر/دختر چه طور بود؟" خیلی سعی کردم ملاحظه کنم و زیاد خودم را مبادا حسادت کنه شاد نشان دم اما در جواب گفتم:"وااای...عالی بود!بهمون خیلی خوش گذشت.خستگی روزهای اخیر کار از تن مامان به گمانم در آمد."
چند روز بعد..مادرم به دنبال کاری ضروری به سفر رفت.این سفر ۳ ماه طول می کشید.
چند وقت بعد یک پاکت از همان رستورانی که با مادرم شام خوردیم به دستم رسید که داخل آن کپی صورتحساب پرداخت وجه غذا به همراه یک یادداست کوتاه به چشم می خورد:
"من وجه این قبض رو پیش پیش پرداخت کردم.البته مطمئن نیستم که بتونم یک بار دیگه باهات شام بخورم.با این همه وجه غذا بابت دو نفره.یکی برای خودت و یکی برای همسرت.هیچ وقت نمی تونی بفهمی که اون شب برای من چه شب رویایی و خوبی بوده.دوستت دارم دخترم."
در همان لحظه بود که دریافتم چقدر به موقع گفتن جمله دوستت دارم مهم است.و اختصاص دادن زمان برای بودن در کنار کسی که لیاقت دوست داشتن دارد تا چه حد پر معناست.در زندگی هیچ چیز مهم تر از خانواده نیست.احترام به پدر/مادر نیست.زمانی را باید به بودن در کنارشان(حتی بدون همسر/بچه)اختصاص داد زیرا این امر چیزی نیست که بشود به وقت دیگر موکول کرد.چون ممکن است هرگز آن وقت دیگر از راه نرسد.این را در پدربزرگم متاسفانه تجربه کردم......
یک نفر می گوید حدود ۶ هفته طول می کشد که پس از تولد فرزندتان به زندگی عادی خویش برگردید.اما آن یک نفر نمی داند که وقتی مادر شدید عادی شدن مفهوم خود را از دست می دهد.
یک نفر می گوید که می توان مادر شدن را در کتابها نیز آموخت.اما آن یک نفر کودک ۳ ساله ای را برای خرید به فروشگاه نبرده است.
یک نفر می گوید مادر شدن خسته کننده است.اما آن یک نفر در کنار جوانی در ماشین ننشسته است که به تازگی گواهینامه رانندگی اش را گرفته است.
یک نفر می گوید مادران خوب هرگز صدایشان را بلند نمی کنند .اما آن یک نفر وارد حیاط خلوت نشده تا ببیند کودکش با توپ فوتبال پنجره آشپزخانه همسایه را شکسته است.
یک نفر می گوید برای مادر شدن نیاز به دوره های خاص اموزشی ندارید.اما ان یک نفر به پسر کلاس چهارمی اش در حل مسایل ریاضی کمک مکرده است.
یک نفر می گوید هیچ مادری نمی تواند فرزند دومش را به اندازه فرزند اولش دوست بدارد.اما ان یک نفر تا کنون از نعمت داشتن ۲ بچه برخوردار نبوده است.
یک نفر می گوید سخت ترین مرحله مادر شدن بارداری و زایمان است.اما ان یک نفر هرگز آن لحظه ای را تجربه نکرده است که فرزندش سوار اتوبوس می شود تا برای اولین روز به کودکستان برود یا سوار هواپیما میشود چون اولین پرواز رسمی اش را دارد.
یک نفر می گوید دلنگرانی های مادر با ازدواج فرزند بر طرف می شود.اما آن یک نفر نمی داند که با ازدواج فرزند عروس یا داماد جدیدی که وارد خانواده میشوند تار و پود مادر می شود.
یک نفر می گوید وظیفه سخت مادری با ازدواج فرزند و رفتن او از خانه به پایان میرسد.اما آن یک نفر تا کنون صاحب نوه نشده است.
یک نفر می گوید مادرت میداند که تا چه اندازه دوستش داری.بنابراین نیازی نیست که عشقت را به زبان بیاوری.اما آن یک نفر هنوز مادر نشده است!!!!
یک نفر می گوید سختی یک مادر در بزرگ کردن ۴ فرزند پسر است.اما ان یک نفر نمیداند که بزرگ کردن ۱ پسر شیطان ۲ ساله و حمل مسافر کوچک ۲ ماهه در رحم بدون پدر در اوج جوانی و زیبایی چه طاقت نافرساست!!!!!!
مالک بهشت و ای عزیز روزگارم...بر دستان پر مهرت بوسه می زنم و به خاطر همه دل شکستن هایم خالصانه از دل مهربانت طلب عفو میکنم.دوستت دارم و هر روز را به پاس قدردانی از محبت هایت روز مادر می نامم.