<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زمزمه های دلتنگی...</title>
<link>http://shourak.blogfa.com/</link>
<description>من و دنیای احساسم...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 09:40:20 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>برنده همه چیزو با خودش می بره...</title>
<link>http://shourak.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;من نمی خوام در باره چیزایی که پشت سر گذاشتیم حرفی بزنم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;با اینکه آزارم می ده-اما دیگه به تاریخ پیوست.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;من همه کارت هامو بازی کردم. تو هم- همین کارو انجام دادی.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;چیزی دیگه برای گفتن نیست.دیگه- آسی واسه رو کردن نیست.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;برنده- همه چیزو با خودش می بره.بازنده در برابر برنده سرش پائینه!&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;و این- سرنوشت اونه.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;وقتی در آغوشت بودم- فکر می کردم به اونجا تعلق دارم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;این حس به من دست می داد که اطرافمون حصاری درست کنیم و خونه ای بسازیم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;فکر می کردم که اونجا قوی خواهم بود.ولی- فکر احمقانه ای بود!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;ما طبق قوانین بازی کردیم.خدایان طاسی واسه ما انداختند.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;می دونی! مغزشون مثل یخ سرده!و اونی که می بازه -بدون که عشقشم از دست می ده-عزیزم!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;برنده- همه چی رو با خودش می بره! بازنده باید سقوط کنه!&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;این- ساده و واضحه..چرا باید شکایتی داشته باشم؟!...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;بهم فقط بگو- که آیا بوسه اون-مثل بوسه های منه؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;آیا همون احساس رو داشتی که من صدات می کردم؟!...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;جایی در اعماق درونت باید می دونستی که دلم برات تنگ شده.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;اما- چی می تونم بگم؟..&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;باید تسلیم قوانین می شدم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;قاضی ها تصمیمشون رو گرفتند.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;من موندم و طاقت آوردم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;من تماشاگری در نمایش بودم.همیشه اون ردیف اول-پایین - نشسته بودم و این نمایش رو دیدم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;بازی دوباره شروع شده...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;یه عاشق یا یه دوست هستی؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;این مشکل بزرگه یا کوچیکه؟!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;فقط می دونم- که..&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;...برنده - همه چیزو با خودش می بره..&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;نمی خوام دیگه حرفی بزنم. چون این منو ناراحت می کنه.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;و من اینو  درک می کنم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تو اومدی و با من دست دادی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معذرت می خوام که منو انقدر ناراحت دیدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونی! دیگه اعتماد به نفسی برام نمونده. ولی می بینی که...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;STRONG&gt;برنده - همه چیزو با خودش می بره&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;برنده- همه چیزو با خودش می بره....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 09:40:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourak&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>shourak</dc:creator>
<guid>http://shourak.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>It&apos;s Halloween Again...</title>
<link>http://shourak.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;در مدارس و مهدکودکهای برخی نقاطی از ایران/تهران جشن مراسم هالووین مرسوم شده است.خانواده ها به خاطر فرزندان خود به استقبال این جشن می روند و برای آن تدارک می بینند بی آنکه از آن اطلاعی دقیق بدارند.در این مکان به شرح مراسم هالووین می پردازم.باشد که مورد توجه شما دوستداران این رسومات غرب قرار گیرد.هالووین&lt;/STRONG&gt; -یکی از جشنهای سنتی مغرب‌زمین است که مراسم آن در شب 31 اکتبر (دیشب/۹ آبان) برگزار می‌شود. در آن شب معمولاً کودکان لباسهای عجیب و غیرمرسوم میپوشند و برای جمع‌آوری  شکلات به در خانه دیگران میروند. جشن هالووین بیشتر در کشورهای امریکا، ایرلند، اسکاتلند و کانادا مرسوم است. این جشن را مهاجران ایرلندی و اسکاتلندی در سده 19 ام با خود به قاره امریکا آوردند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از نمادهای هالووین یک کدوتنبل توخالی است که برای آن دهان و چشم به صورتی ترسناک درآورده شده و با روشن کردن شمع  در درون کدوتنبل به آن جلوه‌ای ترسناک داده می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جشن هالووین که از دوهزار سال قبل تاکنون در چنین روزی میان غربیان برگزار می‌شود، بیان کننده اعتقاد پیشینیان آنان به جهان آخرت است. آخرین روز ماه اکتبر (نهم آبان ماه) زمان برگزاری یکی از جشن‌های مذهبی در کشورهای اروپایی و آمریکایی است که به نام هالووین  All Hallows Evening یعنی روز همه مقدسین معروف است. بنیانگذاران این جشن قوم سلتی بودند که سال‌ها پیش از میلاد مسیح در ایرلند و شمال فرانسه زندگی می‌کردند. به روایت این قوم آغاز سال میلادی اول نوامبر است و با این اعتقاد آخرین شب سال یعنی سی و یکم اکتبر را زمان یادآوری از ارواح درگذشتگان قرار دادند و به این ترتیب جشنی برپا می‌کردند، همگی دور هم جمع می‌شدند، آتش می‌افروختند، قربانی می‌کردند و هر کس هر غذایی داشت با دیگران قسمت می‌کرد و همگی بر سر یک سفره می‌نشستند چراکه بر این باور بودند که در این شب راه میان دو جهان باز می‌شود و ارواح درگذشتگان‌شان نیز در این جمع حاضر می‌شوند و ارتزاق می‌کنند؛ پس کسانی که با سخاوت بیشتری در این جشن شرکت می‌کردند مورد شفاعت درگذشتگان نزد خداوند قرار گرفته و تا پایان آن سال از گزند بدی‌ها و بلاها در امان می‌ماندند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دیگر مراسمی که در این بخش برگزار می‌شد که البته هر کدام بعدها تغییر کرده و به شکلی کاملاً دگرگون درآمد، می‌توان به این موارد اشاره کرد: پوشیدن لباس‌هایی از پوست سر حیوانات، پیشگویی توسط کشیشان، خوردن سیب که سمبل پومانا (خدای میوه و درخت) بود و بردن باقی مانده‌های آتش و خاکستر به خانه‌ها با این نیت که آنها را از بدی‌ها و از سرمای زمستانی که در پیش بود در امان بدارد. در انتها کشیش‌ها با شب زنده‌داری، دعا و نماز آخرین شب سال را به پایان برده و ارواح مقدس را از برزخ به بهشت رهمنون می‌کردند. پس از گذشت سالیان دراز و با حمله رومی‌ها به این منطقه آیین‌ هالووین دچار تغییراتی شد که ورود مسیحیان کریستین به این سرزمین و اختلاط عقاید آنها به یکدیگر در این تغییرات بی‌تأثیر نبود تا آنجا که کم‌کم «شب همه مقدسین» دیگر تنها متعلق به ارواح پاک نبود بلکه شیاطین و ارواح خبیثه را نیز در این جشن حاضر می‌دانستند. از این رو برخی از مردم در جشن هالووین لباس‌های عجیب و ترسناک می‌پوشیدند تا در برابر ارواح گناهکار ایستادگی کنند و به شکلی نمادین آنها را ترسانده و از میان خود برانند. رفته رفته با شکل گیری زندگی شهری، کشاورزان تنها قشری شدند که مصرانه این جشن را برگزار می‌کردند و برای آن به در خانه‌ها می‌رفتند و طلب غذا و خوراک برای پذیرایی در جشن می‌کردند. در همین دوران موضوع تریت (رفتار نیک: treat) و تریک (حیله و نیرنگ: trick) پیش آمد، به این صورت که اگر کسی سخاوت به خرج می‌داد و چیزهای بیشتری به هالووین اهدا می‌کرد برای او یک کار نیک انجام می‌دادند و هر کس کالا یا خوراک قابل توجهی نمی‌داد او را به سخره و بازی می‌گرفتند. اوایل سده ۱۹ بسیاری از ایرلندی‌ها به آمریکا مهاجرت کردند و به این ترتیب بسیاری از آیین‌ها و اعتقاداتشان بار دیگر دچار تغییر و تحول شد به عنوان مثال آمریکایی‌ها حضور شیاطین و ارواح گناهکار در هالووین را بیشتر مورد استقبال قرار دادند و بیشتر سمبل‌هایی که برای آن در نظر گرفتند ترسناک و خشن بود تا آنجا که شرارت و شیطنت در این شب کاملاً عادی و معمولی به نظر می‌رسید. گاه پیش می‌آمد که راه مردم را می‌بستند، به در خانه‌ها سبزی و میوه پرتاب می‌کردند، با سنگ و کلوخ دودکش‌ خانه‌ها را مسدود می‌کردند و دیگران را مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند با این عنوان که این اتفاقات ناشی از حضور ارواح موذی و شیاطین است .و آنها هستند که مرم را «تریک» می‌کنند. این اعمال باعث شد برگزاری هالووین در آمریکا برای مدتی متوقف و مسکوت بماند و پس از آن برای اولین بار به طور رسمی در سال ۱۹۲۰ به شکلی متعادل در آمریکا، هالووین جشن گرفته و به عنوان یک روز مذهبی شناخته شد. هر چند که باز هم این مراسم با آنچه در ذهن و نیت پدید آورندگان قدیمی آن بود بسیار متفاوت برگزار شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هالووین در کشورهایی چون ایرلند و اسکاتلند همچنان یکی از روزهای مذهبی و محترم به شمار می‌رود و با برگزاری این جشن کم‌کم به استقبال کریسمس و میلاد حضرت عیسی می‌روند.همچنین در اروپا نیز از اهمیت بالائی بر خوردار است و در آلمان شب &quot;هالووین&quot; را به منظوره خداحافظی از گرما و سلام به سرما می دانند.گرما در این جا به معنای زندگی و سرما به معنای مرگ است و به این دلیل معتقدند که در این شب ارواح آزاد و به دنبال جسمی تازه می گردند!و  از این رو یکی از علل پوشیدن لباسهای وحشتناک و آرایش صورت به شیوه زشت طرد کردن ارواح می باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما چه نقابی را برای این شب برگزیدید؟...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 10:06:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourak&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>shourak</dc:creator>
<guid>http://shourak.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نجوای عارفانه</title>
<link>http://shourak.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;نمیشه از رعدو برق فرار کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;باید رقصیدن زیر باران را بیاموزم..&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;توانش را در خود نمی بینم - ولی باید برای این کار وقت بگذارم تا توانمند شوم...&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;خدایا ! راه فراوانی و دولتمندی را بر من بگشا!&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt; در این بازی زندگی - راه زندگی را به من بیاموز!&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 10:03:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourak&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>shourak</dc:creator>
<guid>http://shourak.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پدر! دلتنگتم...</title>
<link>http://shourak.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;تقدیم به روح پدربزرگ عزیزم -که محبتش بی دریغ بود و دلتنگی ام برایش بی پایان...&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;هر روز پدرم کار می کنه-تا بتونه به سختی خرج زندگی را بده&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;تا مطمئن باشه که ما به اندازه کافی داریم که بخوریم&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;تا بتونه کفشهامو برای پاهام نگه داره.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;هر شب پدرم منو می بره و رو تخت می خوابونه-روی سرم بوسه می کنه-بعد اینکه با خدا عبادتم تموم می شه&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;و سال هایی پر از غم و غصه بود که ما پشت سر گذاشتیم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;ولی در طول این سالها-ما با همدیگه قوی بودیم و ایستادگی کردیم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;ما در سختی ها و مشکلات قوی بودیم &lt;/EM&gt;&lt;EM&gt;.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;پدرم مقاوم بود و مادرم هم کنارش بود.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;بزرگ شدن در کنار اونها آسان بود.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;زمان و سال ها به سرعت گذشتن....من هم پا به سن گداشتم...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;زمانی رسید که می تونستم تشخیص بدم که حال مادر خوب نیست.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;پدرم هم اینو می دونست...حتی- مادر هم اینو می دونست...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;مادر-در گذشت..بعد از آن-دنیای پدر به هم ریخت و کارش گریه کردن بود...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;تنها چیزی که می تونست بگه این بود:&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&quot;خدایا-چرا او؟!منو بگیر!&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;هر روز می نشست و روی صندلی اش می خوابید.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;پدر هرگز به طبقه بالا نمی رفت-برای اینکه مادر دیگه آنجا نبود.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;بعد یک روز پدرم گفت:&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&quot;پسرم!به تو افنخار می کنم-به طوریکه بزرگ شدی افتخار می کنم.&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;پدر گفت:&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&quot;از پیش من برو و تنها زندگی کن!نگران من نباش.من تنهایی از پس خودم بر میام.&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;پدر گفت:&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&quot;کارهایی هست که تو باید انجام بدی!&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;پدر گفت:&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&quot;جاهایی هست که تو باید ببینی!&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;و...با چشم های پر از غم به من نگاه می کرد.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;مثل اینکه داشت با من خداحافظی می کرد...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;هر بار من بچه هامو بوس می کنم-کلمات پدرم در گوشم زنگ حقیقت می زنن.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;پدرم می گفت:&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&quot;بچه ها در لا به لای تو بزرگ می شن.بذار بزرگ بشن!اونها هم روزی تو را ترک خواهند کرد.&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;هر کلمه ای که پدر می گفت را به خاطر دارم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;من-بچه هامو می بوسم و دعا می کنم که اونها هم راجع به من فکر کنن.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;اوه...من دعا می کنم-که اونها هم-یک روز راجع به من فکر کنن.همونجوریکه من می کردم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;همونجوریکه-من راجع به اونها فکر می کردم...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 12:30:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourak&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>shourak</dc:creator>
<guid>http://shourak.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غیبت</title>
<link>http://shourak.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;چو دیدی گروهی همه طعنه زن&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                   در آیات رانند هرزه سخن&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;تو خود روی بر تاب می کن حذر&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                   که گردند داخل به بحثی دگر&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;فراموشت ار ساخت شیطان پست&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                   در آن حلقه بحث آری نشست&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;پس  از  آنکه  ذکر  کلام  خدا&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                   به روی زبان راندی ای مصطفی&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;دگر  با  چنان  ظالمان  پلید&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                  مبادا در آیی به گفت و شنید&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;الا  مومنان  به  پروردگار&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                 که دارید ایمان به روز شمار&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;همه در حق هم چه مرد و چه زن&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                نمایید پرهیز از شک و ظن&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;چه بسیار پندارهایی که هست&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                که همچون گناهی به دل بر نشست&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;ز حال  درونی  هم  هیچ  گاه&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;                               تجسس  نورزید  باشد  گناه&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;مگویی پشت سر هم سخن &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                 مسازید غیبت به هیچ انجمن&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;کسی از شما هیچ راضی بشد&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                 خورد گوشت مرده اخوان خورد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;شماراست نفرت خود از این عمل&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                 بود حکم غیبت همین در مثل&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;بترسید و باشید پرهیزگار&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                رحیم است و تواب پر وردگار&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نه تنها در آیات قرآن (سوره حجرات) که در اکثر کتب معنوی و الهی هر گونه سخن زشت و غیبت از بندگان خدا مکروه و حرام دانسته شده   و حتی عیب جویی از طبیعت و سایر آفریدگان نیز خلاف اراده پروردگار خوانده شده است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کردار نیک-پندار نیک و گفتار نیک در واقع شعار اکثریت ماست و در حالیکه اکثرا سمبل آن -زرتشت- راکه غالبا  از جنس طلا یا نقره است آویزان داریم اما کمتر به آن عمل می کنیم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;غیبت یا بدگویی از دیگران انتقال اندیشه های منفی به دیگران است.هنگامی که کسی حضور ندارد و از وی غیبت می شود در واقع عیب و ایراد او را در اندیشه مرور و آنالیز می شود.داشتن این اندیشه های منفی بسیار مضر است و آثار مخربی برای خود غیبت کننده دارد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;علت غیبت را روانشناسان در غفلت از مراقبه و مشاهده نفس  دیده اند.افرادی که در ساعات روز ذهن خویش را لبریز از سرزنش و عیب جویی از دیگران می کنند انرژی بسیار ارزشمند خود را به جای استفاده درست از یک روز زندگی هدر داده و صرف بیهوده ترین سرگرمی یعنی غیبت  می کنند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در برخی مشاغل به خاطر عدم تمرکز غیبت کردن رواج است که روانشناسان آن را بیشتر در بانوان دیده اند.از حرفه هایی که در آن یک خانم به خاطر حجم کم کار بیشتر سرگرم غیبت و بدگویی و سرک کشیدن به زندگی اطرافیان خود می شود می توان به دندان پزشکی-پرستاری-بهیاری و مددکاری اشاره کرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;همانطور که می دانید یا دیده اید در این خرفه ها فرد از لحاظ اخلاق-جسم-روان و روح کیفیت پایین دارد و در گیر با خود می باشد که با ب گویی از دیگران به نوعی خود را تخلیه می کند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دکتر فردریک لایسکن نویسنده معروف در این باره گفته است:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;تحقیقات نشان داده است افرادی که غیبت و بدگویی از دیگران می کنند افسردگی-خشم و استرس بیشتری دارند و امیدشان به آینده کمتر است و از لحاظ سلامت جسم و روخ و روان نیز در معرض خطرند.بنا براین سیستم دفاعی پایینی نیز دارند و با ذهنیت منفی زندگی می کنند.&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;این افراد در به هم پاشیدن و فرو ریختن زندگی دیگران نقش بزرگی را بازی میکنند و با کینه توزی خود در صدد ویرانی کلبه عشق دیگران هستند که باید از انها جدا دوری کرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;...و شما دوست عزیز-سعی کن که  جزئ این ذسته از افراد با ذهنیت منفی نباشی و سعی کن که از افرادی که افکار پلید-موج منفی و هاله سیاه دارند دوری کنی .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 10:59:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourak&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>shourak</dc:creator>
<guid>http://shourak.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دشمنی</title>
<link>http://shourak.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک           گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;مر ا امید  وصال  تو  زنده  می دارد           و گرنه هر دمم از هجر تست بیم هلاک&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;نفس نفس اگر از باد نشنوم بویت           زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده تا کنون این حس که فلانی با من  &quot;دشمنی&quot;  دارد یا فلان فرد &quot;دشمن&quot;  است دست داده باشد؟!!!!آیا پیش آمد که بر اثر دشمنی فردی با شما زندگی شخصی تان به خطر بیفتد و اعتمادهای شما -آرمان ها و باور هایی که نسبت به زندگی و آن افراد داشتید (به ویژه همسر) از بین رود؟؟!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای پاسخ به این سوالات و جلوگیری از بروز هر گونه انرژی منفی در زندگی بهتر است که ابتدا با مفهوم  واژه دشمنی آشنا (تر) شویم!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دشمنی حاصل ارتباطی خصومت آمیز میان دو نفر یا بیشتر است.افرادی که در دایره دشمنی قرار می گیرند اصطلاحا &quot;دشمن&quot; می نامند.اینکه چگونه میان انسانها و روابطشان دشمنی صورت می گیرد دلایل متفاوتی دارد که روانشناسان علت آن را در رقابت (که خود اغلب حسادت به همراه دارد)-کنجکاوی (اکثرا افرادی که می خواهند سر از کار همه در بیاورند و در مقابل فقط سکوت و لبخند طرف مقابل را می بینند از کنجکاوی کاذب خود به دشمنی می رسند) -احساسات منفی و نیز ضعف و نداشتن اعتماد به نفس می بینند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک دشمن بر خلاف حریف به شکل غیر عاذلانه  و با برنده ترین سلاح با فردی که دشمنی دارد رو در روی می شود.دشمنی در میان موجودات زنده بین حیوانات شکل می گرفت که شیری به آهویی حمله کرده و او را می بلعد.البته این نیز امروزه به انسانها سرایت یافت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی شما به عنوان یک انسان آگاه و هوشیار به اطراف خود خوب نگاه کردید و وجود دشمن یا دشمنانی را حس نمودید می بینید که نمی شود با آنها رو به رو شد.بگو مگو  با این افراد خواه نا خواه بی ادبی نیز همراه خواهد داشت که این روحیه شما را خراب (تر) می کند.متاسفانه همه ما در زندگی با این گونه افراد رو به رو شده ایم.  روانشناسان بهترین راه حل را شرکت نکردن در اجتماعات آنان و محدود کردن ارتباطات دانستند.وقتی شما در جمعی که می دانید خانم x یا آقای y که با شما دشمنی دارند و حضور دارند شرکت کنید جز ضعف اعصاب و نیروهای منفی انان که انتقال می دهند چیزی دستگیر نخواهید شد.البته بحث و دعوا در خانه با همسر یا دیگر اعضای خانواده از عواقب بعدی  این دیدار در منزل نیز می باشد. اما اگر محیطی آرام بدون حضور این  فرد یاافراد را انتخاب کنید می بینید که چه اثر مثبتی در روحیه و رفتار شما خواهد داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متاسفانه دشمنی و کدورت اطرافیان  در زندگی بسیاری از زوجها نیز بی تاثییر نمی باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;زوجین باید بدانند که هیچ عاملی جز مرگ نمی تواند پیوند مقدس زناشویی را بگسلد و میان زن و شوهر جدایی بیفکند.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;کوشش مصلحان جامعه-به خصوصو پیامبران خدا این بوده است که نظام خانواده یک نظام مستحکم و پایدار باشد و هیچ عاملی نتواند این کانون سعادت را متلاشی گرداند.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنان که بساط دشمنی به راه می اندازند بدانند که دل تیره و تار خود عاقبت خوشی به همراه نخواهد آورد و سرانجام آن می شود که شاعر نیز می فرماید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;تو که را کشتی تا کشته شدی باز.....&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 10:30:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourak&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>shourak</dc:creator>
<guid>http://shourak.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی عشق به فردا موکول شود...</title>
<link>http://shourak.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;مرا عهدی ست با جانان که تا جان در بدن دارم&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;کرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;بحمدالاه و المنه بتی لشکر شکن دارم&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;به رندی شهره شد حافظ میان همدلان لیکن&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;ابراز کردن عشق برای بیشتر مردم همانند کتابی است که در نظر دارند بعد ها بخوانند یا مثل تلفنی است که بعد ها می خواهند بزنند یا نامه ای که زمانی دیگر خواهند نوشت.نیت مان خالص است -عزم مان جزم است ولی همیشه دلیلی منطقی برای اقدام نکردن داریم.لابد هنوز وقتش نرسیده یا حالش نیست یا کارهای مهمتری وجود دارد یا فلان و بهمان...!چنین است که روزها همه با فرصت های از دست رفته و به تاخیر افکندن ها سپری می شود و از عشق که این همه بدان نیازمندیم خبری نیست.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;بعضی کارها را به هیچ رو نباید به فردا موکول کرد.طفلی که دوان دوان به طرف مان می آید تا در آغوشش بگیریم و از او تعریف کنیم همین الآن به آن نیاز دارد نه بعد از اخبار-یا بعد از خوردن شام! نه آن زمانی که برای ما مساعد است!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;دوستی که به شانه هایت  محتاج است تا دمی گریه کند نمی تواند در انتظار فرصت مناسب تری بماند.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;کسی را که می خواهد دوباره مطمئن شود که دوستش دارید نباید به امید فردا رها کنید.عشق تعهدی است که اطمینان می دهد هر وقت به من نیاز داشتی در کنارت هستم.این فکر که بعضی زمان های دیگر مناسب تر است برای خیلی ها یک عمر پشیمانی بار آورده است.هیچ چیز نمی تواند جبران کننده دمی باشد که عشق ما طلب شده است و ما بی پاسخ ار کنار آن گذشته ایم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;پالی تکست چه زیبا  گفت:&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&quot;کسی که فرصت بر آوردن نیاز دیگری را از دست می دهد یکی از غنی ترین تجربه هایی را که زندگی ارایه میکند از دست داده است.&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 06:10:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourak&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>shourak</dc:creator>
<guid>http://shourak.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه هدیه ای مردان را خوشحال میکند؟</title>
<link>http://shourak.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>همیشه خریدن هدیه برای مردان مشکل بوده است.با رسیدن مناسبتهای مختلف با خود می گوییم:&quot;چه هدیه ای به او بدهم که واقعا دوست داشته باشد و خوشش بیاید؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر شما همسر یا پدری دارید که به مناسبت روز پدر هر چیزی را که بخواهد دارد باز هم باید هنگام خرید هدیه دقت کنید.خریدن هدیه برای مردان به خصوص چیزیکه واقعا دوست داشته باشند کار مشکلی است.زمانیکه احساس میکنید هیچ هدیه ای عالی برای شاد کردن یک مرد ندارید این نکات به مشا کمک میکند که از روانشناسی هدیه دادن به مردان آگاه شوید و هدیه ای منحصر به فرد برای ائ انتخاب کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۱-کاربردی فکر کنید نه احساساتی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پروفسور مارگارت راکر -دکترای روان شناس و کارشناس در مخور هدیه دادن می گوید:&quot;در یک رابطه مردان بیشتر از زنان دوست دارند هدیه ای دریافت کنند که بیشتر از میزان پول پرداخت شده کاربرد داشته باشد.به طور مثال اگر زنی از یک خانه پر از گل رز هیجان زده شود اما یک مرد ترجیح می دهد وسیله ای قابل استفاده داشته باشد.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۲-به آن چه که می خواهد گوش دهید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معمولا خانم ها با اشاره هایی غیر مستقیم در مورد هدیه مورد علاقه خود صحبت می کنند اما مردها دوست دارند آن چه را که می خواهند به طور مستقیم بگویند. به جای اینکه بیرون بروید و یک هدیه سورپرایز بخرید به راحتی خریدن آن چه را که مرد خواهان آن است هدیه دهید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۳-هدیه خود را مطابق با ععلاقه او تهیه کنید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمانی که به دنبال هدیه ای کاربردی برای مردان هستید اطمینان حاصل کنید که هدیه شما مطابق علاقه اش باشد.تماشا کردن فیلم را دوست دارد؟برایش دستگاه پخش DVD یا سیستم صوتی بخرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۴-از دادن هدایای کلی و سرسری خودداری کنید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیشتر خانم ها از این روش هدیه دادن استفاده می کنند تا آقایان.بیشتر مردم از جمله مردان برای هدایای سرسری و کلی ارزش قائل نیستند.هدایای کلی و سرسری مثل جوراب و لباس زیر که هر سال هدیه داده اید هدایای بی بها و بی ارزشی نامیده می شوند.راکر می گوید:&quot;چیزی را که در گنجه دارید و ان را به هر کسی می توان هدیه داد هدایایی کم ارزش هستند.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۵-هدیه ای جالب بدهید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معمولا مردان از هدیه های جالب خوششان می آید.البته استثنا هم وجود دارد.کسانی که حقوق ثابت دارند ترجیح می دهند چیزی را داشته باشند که نیاز دارند.اگر به طور مثال علاقه مند به فوتبال است لباس باشگاه مورد علاقه اش را هدیه بدهید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۶-در خریدن هدیه کمی فکر کنید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردان هم دوست دارند حس کنند که مورد توجه اند و یک هدیه با فکر می تواند به آن ها این احساس را بدهد که مورد علاقه و مورد حمایت هستند.چه چیزی یک هدیه را با فکر می کند؟پیدا کردن چیزی که او می خواهد و  به آن علاقمند است.مثل پختن شیرینی خانگی مورد علاقه اش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر علی شریعتی چه زیبا گفته اند که..:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&quot;پدرم اولین بار هم هنر فکر کردن را به من آموخت و هم فن انسان بودن را.&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولادت حضرت امام علی (ع) که در ایران  روز &quot;پدر&quot; نیز نامیده میشود  بر همه عاشقان علی  و پدران عالم مبارک باد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 12:16:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourak&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>shourak</dc:creator>
<guid>http://shourak.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عزیز روزگار...مادر!</title>
<link>http://shourak.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>...&quot;سعدی در حکایتی مردم را به احترام و خدمت به پدر و مادر فرا می‏خواند و از این که روزی از روی نادانی بر سرِ مادر خود فریاد کشیده است اظهار شرم می‏کند و می‏گوید: 
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;وقتی به جهلِ جوانی، بانگ بر مادر زدم. دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مگر خُردی فراموش کردی که درشتی می‏کنی&lt;BR&gt;چه خوش گفت زالی به فرزند خویش&lt;BR&gt;چو دیدش پلنگ افکن و پیلتن &lt;BR&gt;گر از عهد خردیت یاد آمدی&lt;BR&gt;که بیچاره بودی در آغوش من &lt;BR&gt;نکردی در این روز بر من جفا&lt;BR&gt;که تو شیرمردی و من پیرزن ...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;زمانیکه دانش آموز کلاس سوم بودم پدربزرگ نازنینم این قطعه ادبی از کتاب فارسی را با من انقدر تمرین کرد تا حفظ شدم.پدر بزرگی که به دنبال بیماری کوتاه مدتی چشم از جهان فرو بست و سوی خدا پر کشید..این ماجرا به قدری سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت نکردم کار دیگری در حقش انجام دهم.و متاسفانه تاریخ تکرار شد...من نیز مقابل فرشته زمینی که خدا از آسمان به امانت برایم فرستاد درشتی کردم و قلبش را شکاندم.فرشته ای که از جنس پدر بزرگم بود..یادگار او بود..بله...عزیز روزگار...مادرم!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;تا اینکه چندی پیش بعد از سالها زندگی مشترک همسرم از من خواست که برای صرف شام با زن دیگری به رستوران رفته و او را به سینما ببرم!شک برم داشت.این زن کیست که تا به امروز همسرم این پیشنهاد را به من نداده بود؟آیا از اقوام اوست؟ که در این صورت لزومی به همراهی من ندارد....آیا از دوستان قدیمی من است؟!!همسرم گفت:&quot;عزیزم..من خیلی دوستت دارم.اما میدونم این زنی که ازش حرف میزنم عاشقته و از صمیم قلب دلش می خواد که چند ساعتی را باهات بگذرونه!&quot; آن گاه متوجه شدم که منظور او کسی نیست جز مادرم که سالهاست مسولیت زندگی سنگینی را به دوش کشیده است و متاسفانه من نیز با مشغولیت کاری و ارائه کارهای خانه موجب شد که فقط بتوانم هر از چند گاهی آن هم آخر هفته به ملاقاتش بروم و این در رابطه یک مادر/دختر یعنی اوج جدایی! (در مورد آقایان این ارتباط چندان شدید نیست که از دوری هم افسرده حال شوند..اما روانشناسان به خاطر رابطه نزدیک مادر/دختر به این امر که در هفته ساعات زیادی با هم بوده اشاره کرده اند)&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;آن شب به مادرم زنگ زدم و او را برای صرف شام در رستوران مورد علاقه اش و سپس دیدن یک فیلم خوب در سینما دعوت کردم.مادرم پرسید:&quot;دخترم اتفاقی افتاده؟!حالتون خوبه؟مشکل مالی ندارین؟یا همسرت که حرفت نشده؟!!..&quot;مادرم از ان دسته زنانی است که همیشه من و همسرم را &lt;STRONG&gt;ما&lt;/STRONG&gt; &lt;/EM&gt; میداند و قابلمه های غذا (به ویژه غذای مورد دلخواه همسرم ) و پاکت های میوه اش را  برای هر دوی ما به آدرس ما میفرستد.خیالش را راحت کردم و جواب دادم:&quot;معلومه که اتفاقی نیفتاده!دلم خواست یک شب رو با مادر عزیزم سپری کنم..فقط من و شما.فکر می کنم به هر دوی ما خوش میگذره.&quot;خوشحالی را از لحن صحبتش حس کردم.  عصر چهارشنبه بعد از سر کارم به طرف خانه مادرم رفتم.خوشحالی از صورتش می بارید...با آن آغوش همیشه بازش و چهره شیرین و تبسم ملایمش مرا در اغوش گرفت و مسلما سراغ همسرم را نیز گرفت!مثل همیشه لباسی زیبا و شکیل پوشیده بود...مادرم ظاهرش همیشه آراسته است..به طوری که هر کسی او را میبیند میپرسد مهمان دارین یا به مهمانی میروید؟بله..مادرم خانمی بسیار با تجربه ..دور اندیش و فهیم است و اصولا زندگی با ایشان برای من درس است و در اغلب کارها من و همسرم با ایشان مشورت میکنیم.با لبخندش معصومیت و نورانیت فرشتگان آسمانی مشهود شد.در مسیر راه بودیم به من با ذوق گفت:&quot;به خاله و دائیت تعریف کردم که امشب با دخترم بیرون میروم.همه تحت تاثیر قرار گرفتن و بیصبرانه منتظرن تا از این ملاقات سر در بیارن.&quot;گرچه او فرهنگی بوده و در مقام مدیر..ناظم..و معلم نمونه همه ساله لوحه تقدیر در یافت میکرد اما هرگز به خود مغرور نبود و هرگز مدعی نبود که فرزند فلان الوله از قوم قاجار و ...بوده است..همیشه چون درختی ر بار سنگین بود و نیازی به توضیح بیوگرافی اش نبود.چرا که گوهر شناسان قدر گوهر را دانستند و شناختند و از این بابت همیشه به خود میبالیدم و هنوزم میبالم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با هم به رستوران رفتیم..مادرم طوری بازویم را گرفته بود که به همه خواست نشان بدهد این دختر جوان شایسته فرزند من و من بانوی شایسته جهان هستم...خدایا...چه لذتی در دل این مادرم بود...منوی غذا را برایش خواندم .چرا که او عینکش همراه نبود و سپس با لبخند به من گفت:&quot;پدر صلواتی!وقتی بچه بودی این من بودم که منوی غذا را برای تو و برادرت می خوندم.&quot;در جواب گفتم:&quot;چه اشکالی داره؟!حالا من میخونم که گوشه ای از زحماتت جبران بشه.&quot;ساعات زیبائی بود..نه نگران مطلب نا نوشته روز بعد اداری ام بودم و نه نگران کارهای همیشه نیمه تمام خانه!آرامش خاصی داشتم و نگاه مهربان مادرم مرا دلداری میداد...البته بماند که بی اقرار چندین بار جای همسر مرا نیز خالی کرده بود!و این تظاهر نبود...او قلبا داماد و عروسش را دوست دارد و دیدار من یا برادرم بدون همسرانمان چندان باب دلش نیست!!!!(تعجب نکنید .او ایرانی است و از نادر مادرزن/مادرشوهر فداکارست!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به قدری حرف ناگفته داشتیم که فرصت به دین فیلم نشد.(مادرم اهل قیلم و سینما نیست و جز با پدرم با کسی دیگر هرگز سینما نرفت.حتی من و برادرم که فرزندانش بودیم و هستیم.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخر شب وقتی او را به منزل رساندم به من گفت:&quot;خیلی دلم می خواد که دوباره با هم بیرون بریم.اما قول بده که هم همسرت را دعوت کنی و هم من شما را مهمون کنم.&quot; من هم موافقت کردم .در خانه همسرم پرسید:&quot;خوب....برنامه شام مادر/دختر چه طور بود؟&quot;  خیلی سعی کردم ملاحظه کنم و زیاد خودم را مبادا حسادت کنه شاد نشان دم اما در جواب گفتم:&quot;وااای...عالی بود!بهمون خیلی خوش گذشت.خستگی روزهای اخیر کار از تن مامان به گمانم در آمد.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند روز بعد..مادرم به دنبال کاری ضروری به سفر رفت.این سفر ۳ ماه طول می کشید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند وقت بعد یک پاکت از همان رستورانی که با مادرم شام خوردیم به دستم رسید که داخل آن کپی صورتحساب پرداخت وجه غذا به همراه یک یادداست کوتاه به چشم می خورد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;&quot;من وجه این قبض رو پیش پیش پرداخت کردم.البته مطمئن نیستم که بتونم یک بار دیگه باهات شام بخورم.با این همه وجه غذا بابت دو نفره.یکی برای خودت و یکی برای همسرت.هیچ وقت نمی تونی بفهمی که اون شب برای من چه شب رویایی و خوبی بوده.دوستت دارم دخترم.&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در همان لحظه بود که دریافتم چقدر به موقع گفتن جمله &lt;STRONG&gt;دوستت دارم &lt;/STRONG&gt;مهم است.و اختصاص دادن زمان برای بودن در کنار کسی که لیاقت دوست داشتن دارد تا چه حد پر معناست.در زندگی هیچ چیز مهم تر از خانواده نیست.احترام به پدر/مادر نیست.زمانی را باید به بودن در کنارشان(حتی بدون همسر/بچه)اختصاص داد زیرا این امر چیزی نیست که بشود به وقت دیگر موکول کرد.چون ممکن است هرگز آن وقت دیگر از راه نرسد.این را در پدربزرگم متاسفانه تجربه کردم......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک نفر می گوید حدود ۶ هفته طول می کشد که پس از تولد فرزندتان به زندگی عادی خویش برگردید.اما آن یک نفر نمی داند که وقتی مادر شدید عادی شدن مفهوم خود را از دست می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک نفر می گوید که می توان مادر شدن را در کتابها نیز آموخت.اما آن یک نفر کودک ۳ ساله ای را برای خرید به فروشگاه نبرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک نفر می گوید مادر شدن خسته کننده است.اما آن یک نفر در کنار جوانی در ماشین ننشسته است که به تازگی گواهینامه رانندگی اش را گرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک نفر می گوید مادران خوب هرگز صدایشان را بلند نمی کنند .اما آن یک نفر وارد حیاط خلوت نشده تا ببیند کودکش با توپ فوتبال پنجره آشپزخانه همسایه را شکسته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک نفر می گوید برای مادر شدن نیاز به دوره های خاص اموزشی ندارید.اما ان یک نفر به پسر کلاس چهارمی اش در حل مسایل ریاضی کمک مکرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک نفر می گوید هیچ مادری نمی تواند فرزند دومش را به اندازه فرزند اولش دوست بدارد.اما ان یک نفر تا کنون از نعمت داشتن ۲ بچه برخوردار نبوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک نفر می گوید سخت ترین مرحله مادر شدن بارداری و زایمان است.اما ان یک نفر هرگز آن لحظه ای را تجربه نکرده است که فرزندش سوار اتوبوس می شود تا برای اولین روز به کودکستان برود یا سوار هواپیما میشود چون اولین پرواز رسمی اش را دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک نفر می گوید دلنگرانی های مادر با ازدواج فرزند بر طرف می شود.اما آن یک نفر نمی داند که با ازدواج  فرزند عروس یا داماد جدیدی که وارد خانواده میشوند تار و پود مادر می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک نفر می گوید وظیفه سخت مادری با ازدواج فرزند و رفتن او از خانه به پایان میرسد.اما آن یک نفر تا کنون صاحب نوه نشده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک نفر می گوید مادرت میداند که تا چه اندازه دوستش داری.بنابراین نیازی نیست که عشقت را به زبان بیاوری.اما آن یک نفر هنوز مادر نشده است!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک نفر می گوید سختی یک مادر در بزرگ کردن ۴ فرزند پسر است.اما ان یک نفر نمیداند که بزرگ کردن ۱ پسر شیطان ۲ ساله و حمل مسافر کوچک ۲ ماهه در رحم بدون پدر در اوج جوانی و زیبایی چه طاقت نافرساست!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;مالک بهشت و ای عزیز روزگارم...بر دستان پر مهرت بوسه می زنم و به خاطر همه دل شکستن هایم خالصانه از دل مهربانت طلب عفو میکنم.دوستت دارم  و هر روز را به پاس قدردانی از محبت هایت &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;  &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;روز مادر می نامم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Jun 2009 12:53:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourak&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>shourak</dc:creator>
<guid>http://shourak.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشقبازی به همین آسانی است...</title>
<link>http://shourak.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://images.google.de/imgres?imgurl=http://www.sf.tv/webtool/data/pics/sfwissendossier/biene.jpg&amp;imgrefurl=http://www.sf.tv/sfwissen/index.php&amp;usg=__XFMqWrVJuHQIQKblItfA5RDp7uI=&amp;h=347&amp;w=480&amp;sz=46&amp;hl=de&amp;start=5&amp;um=1&amp;tbnid=LvVnAaPIlOl_1M:&amp;tbnh=93&amp;tbnw=129&amp;prev=/images%3Fq%3DBiene%26hl%3Dde%26sa%3DN%26um%3D1&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px solid; BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; BORDER-BOTTOM: 1px solid&quot; height=93 src=&quot;http://tbn3.google.com/images?q=tbn:LvVnAaPIlOl_1M:http://www.sf.tv/webtool/data/pics/sfwissendossier/biene.jpg&quot; width=129&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقبازی به همین آسانی است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که گلی با چشمی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بلبلی با گوشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رنگ زیبای خزان با روحی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیش زنبور عسل با نوشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کار همواره باران با دشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برف با قله کوه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رود با ریشه بید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باد با شاخه و برگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ابر عابر با ماه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمه ای با آهو-برکه ای با مهتاب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ونسیمی با زلف-دو کبوتر با هم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و شب و روز و طبیعت با ما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقبازی به همین آسانی است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاعری با کلماتی شیرین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست آرام و نوازش بخش بر روی سری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرسشی از اشکی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چراغ شب یلدای کسی با شمعی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دل آرام و تسلا-و مسیحای کسی با جمعی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقبازی به همین آسانی است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که دلی را بخری-بفروشی مهری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شادمانی را حراج کنی-رنج ها را تخفیف دهی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهربانی را ارزانی عالم بکنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بپیچی همه را لای حریر احساس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گره عشق به آنها بزنی-مشری هایت را با خود ببری تا لبخند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقبازی به همین آسانی است....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر که با پیش سلامی در اول صبح&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمک خنده بر چهره در لحظه کار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عرضه سالم کالای ارزان به همه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لقمه نان گوارایی از راه حلال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خداحافظی شادی در آخر روز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و رکوعی و سجودی با نیت شکر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقبازی به همین آسانی است....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 12:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shourak&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>shourak</dc:creator>
<guid>http://shourak.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
